مرد فراموش شده

به نام او این روزها چقدر زود می گذرند و چقدر زود زمانه تمام زخم های زندگی را می پوشاند همه این روز ها می خواهند یک دستی بزنند و خبری از زندگی من بگیرند و راستش خودم هم کمی به همه یه دستی میزنم و تا الان به جواب های شگفت انگیزی رسیدم مثلا اینکه دهه هفتادی ها همه در سال ازدواج خواهند کرد و حتی برادرم هم عاشق یک دختر شده که کلا همه با او مخالف هستند . میدانم دارد حماقت می کند اما باید تجربه کند مردک ابله دارد با همه لج بازی می کند و هر کاری می کندذ تا فقط روی ما را سیاه کند اما کور خوانده انگار خبر ندارد من از او رو سیاه ترم و انقدر ها زود تر از ا او عاشق شده بودم که حتی به ذهن او خطور نمی کرد انگار خبر ندارد که تمام فامیل دارند یک دختر را به من پیشنهاد می دهند انگار خبر ندارد حتی سربازی نتوانسته او را کمی بزرگ تر کند و انگار اصلا خبر ندارد که مرد ها برای تصاحب زن ها نمی جنگند فقط سر به پایین خم می کنند و اگر شد و همه ی عالم خواستند ان وقت ازدواج می کنند !
+ نوشته شده در  شنبه 22 شهریور1393ساعت 19:35  توسط محمدرضا  | 

به نام او این روزها آن قدر زندگیم زیبا شده که گاهی می مانم واقعا خودم هستم یا نه . اصلا یعنی یک جورهایی در درونم باور نمی کنم که الان زندگی کمی دارد با من هماهنگی به وجود میاورد و کمی خوش به حالم می شود صبح ها را تا ظهر که سپری می کنم و بعد شروع می کنم کلاس زبان ! بعد کلاس های مربوط به اخذ دیپلم و سال چهارم و جبران مافات و بعد هم باشگاه . تازه اخر شب هم تا خود خانه پیاده روی می کنم و شهر را با نگاه های غضبناکم میترسانم . راستش میترسانم چون حرفی برایم نمانده که بخواهم بزنم آخر من هر چه که داشتم جایی دیگر گذاشتم یا بهتر بگویم فراموشش کردم ! دلیلی هم ندارد درد و دل هایم را به کسی بگویم آن ها که باید خبر دار باشند خودشان خوب خبر دارند و مثل آن قدیم ها همیشه و هر شب بیرون رفتن هایمان و مهمانی گرفتن هایمان شروع شده و ادم های مختلفی دارند می ایند و می روند و گه گاهی نگاهی میلرزد اری راستش نگاهم مدت هاست می لرزد می ترسم باز هم نگاهم به جایی خیره شود و و نکند باز هم کسی بپرسد و یا بتواند بخواند از چشم هایم . میدانید اخر یک فال بین به من گفت برای خواندن زندگی من احتیاجی به دیدن کف دستانم نیست چشم هایم همه چیز را می گویند و هر چقدر از او خواهش کردم چشم هایم را بخواند گفت در تنهایی به من خواهد گفت . اما نمی دانم چگونه می خواهد چشم هایم را بخواند راستش چشم های من که رنگ واحدی ندارند که خودم هم مانده ام چه رنگی هستند و چه شخصیتی دارند اما گاهی سبز و و گاهی عسلی و گاهی قهوه ای سوخته. اصلا خودم هم میترسم ازینکه چه چیزی باعث می شود این همه رنگ در یک چشم جمع بشوند . بگذریم چشم هایم که هیچ این روز ها خودم هم چند رنگی می کنم یعنی بین چند رنگ در حال تردیدم اینکه مثلا مثل قبل کمی قهوه ای باشم و نگذارم که تغییری برای من پیش بیاید ؟ یا اینکه سبز بشوم و با شرایط کنار بیایم و تمام قبل و قلب را فراموش کنم و پیش به سوی دنیای جدید ؟؟؟ میدانم فراموش کردن ادم ها خیلی سخت است و متاسفانه اثراتشان هیچ وقت قابل برطرف شدن نیست اما اینکه بخواهیم خودمان را درگیر اثراتشان کنیم نه تنها وضع را بهتر نمی کند بلکه تا عمق مشکل می کشاند من هم اکنون این وسط ها مانده ام میان خیانت به خودم و شروع یک رابطه دوستانه با تمام دوستانی که مرا به عنوان یک دوست دوست دارند و گاهی هم برادر خونی شان می شوم و یا خیانت به بقیه ادم هایی که در لحظات سخت زندگی کنارم بودند و سعی کردند مرا از بحران ها بیرون بکشند و راستش سنگ تمام گذاشتند نمی دانم چه کنم و این روزها هم با مشغله های جسمی که دارم سعی می کنم زیاد فکرم را درگیر نکنم اما مگر می شود فاصله همان مشغله ها را بی خیال هجوم افکار شد ؟ وقتی می روی بیرون و هوس یک بستنی می کنی هیچ کس تنها نیست ! و همه دو نفره اند وقتی هوس یک فلافل ساده هم می کنی اخر نفر دومی همیشه کنارشان هست اصلا تقریبا همه کاره ها دو نفره اند و این وسط این خواستن زوج بودن کمی دردسر ساز و یا حتی غمناک است علی الخصوص که همیشه یک معیار و یک مبدا برای بودن اشخاص در زندگیت وجود داشته باشد این روزها هم کم کم زمزمه هایی دارد میرسد به گوشم که فلانی دختر خوبی است و من متعجب خودم را به کوچه علی چپ میزنم و بعد هم مثل همیشه عیب گذاشتن روی این و ان ! و بعد هم عیب گذاشتن و درک حال و احوال خودم که راستش فعلا در حال ماست مالی کردن اوضاعیم ! راستش گاهی وقتی سینه ام فشار می اورد و کسی هم نیست که با او و یک اوی واحد حرف بزنم خر میشوم که یک شخص را سوژه کنم و با او حرف بزنم اما راستش جدیدا از حرف زدن هم میترسم اخر نمی شود که با هر کسی حرف زد و ادعا کرد که چیز مهمی نیست . گاهی هم میرسم به کسی و انقدر طفره میروم که اصلا حرف زدن یادم می رود و باز هم سکوت کردن نصیبم می شود. این وسط هم گه گاهی مادری دخالت می کند و سعی میکند که از دلم و نقشه هایم برای زندگی خبر دار شود گاهی هم برادری جهت کسب تجربه چند حرف عشقولانه از من می طلبد و جالب اینکه همیشه بعد از کمک به او جوری به من خیره می شود که انگار یک ایه جدید وارد زندگی او کرده ام ! نمی دانم من خیلی واردم یا او خیلی تازه وارد ؟! در هر صورت زندگی کم کم دارد روال و رنگ و بویی تازه می گردد یا شاید هم من دارم می گندم
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 شهریور1393ساعت 19:52  توسط محمدرضا  | 

به نام من همين چند روز پيش بود . انگار نه انگار كه الان پنج سال است كه دوستم علي و دختر عمويش مريم با هم ازدواج كردند و حاصل ازدواجشان امروز به سه سالگي خود مي رسيد. يك پسر خوشگل كه خيلي وقت است كه با شيرين كاري هايش نويد يك زندگي پر دردسر در اينده را ميدهد . درست روز به دنيا امدنش را يادم هست انقدر خوشحال بوديم كه يك شب را ده نفري در يك اتاق در بيمارستان گذرانديم و همين چند روز پيش بود كه براي جشن تولد سه سالگيش با همه اراذل و اوباش اشنا و معارف به استخر رفتيم . پسر كه انگاري تمام دنيا را به او داده بودند در همان لحظه اول شنا با شيرجه در قسمت عمق دار دردسر هايش را شروع كرد و هميشه همه به او نگاه مي كردند كه خداي نكرده يك هو با حماقتي محض خودش را به عمق نسپارد . من و علي هر دو از دور نگاه مي كرديم و ياد ايام و ياد ايام !‌ به روزهاي سخت پدرش و روزهايي كه مادرش با حماقت محض پيشنهاد ازدواج علي را قبول كرد . روزي كه مادرش خيلي ارام و در گوشي در بين جمع خبر باردار بودنش را داد و همه شوكه شدند و روزي كه اولين كلمه هاي زندگيش را بيان كرد.روزي كه اولين راه را رفت و و و همه ما ادم بزرگ ها شيفته ي الياس كوچولو و خنده هايش شده بوديم همه مواظبش بوديم و همه عين فرزند خودمان از او مراقبت مي كرديم و بعد از كمي با درخواست من از غريق نجات استخر و با اهنگي از عمو پورنگ و رقصيدن همه ما اراذل دور يك كودك با يك جليقه نجات نارنجي در قسمت عميق صحنه اي رويايي در زندگي يك كودك رقم خورد . بعد از اين استخر ياد اولين استخر خودم افتادم . من بودم و پدرم و دوستانش من انقدر عجله داشتم كه حتي پدرم نيامده لخت شدم و انقدر با عجله دويدم كه با مغز رفتم تو عميق ترين قسمت ممكن و اگر دوست پدرم نبود شايد رسما به فاك ميرفتم انروز !‌پدرم .... اخ چقدر دلم براي خوشي ها و خوش بختي هاي كودكي تنگ شده ان وقتي كه بي بهانه راحت بهانه ميگرفتي و سر به سر كسي مي گذاشتي و در اغوشش جا ميگرفتي ان وقت ها كه دست هايت را پدر و مادرت ميگرفتند و از روي جوي مي پريدي ان وقت ها كه با پدرت به سفر هاي مجردي مي رفتي و عكس هاي ماندگارش تا هنوز بي نظير است ان وقت ها كه وقتي شب خواب بد ميديدي مي رفتي و بين پدر و مادرت ميخوابيدي و باز هم ان وقت ها ..... گاهي مي مانم كه خوشبختي دقيقا به چه معني است ؟ خوشبختي را قناعت فرض كنم ؟‌سعادت يا لياقت ؟‌نمي دانم ولي اين را خوب مي دانم ان لحظه اي كه الياس كوچولوي ما در استخر لبخند ميزد و قهقه مي خنديد براي چند لحظه من احساس خوشي و خوشبختي مي كردم . نمي دانم چرا اما شايد خوشبختي همين خنده هاي ساده و بي الايش است همين خوشي هايي كه در زندگي هاي روزمره پيش مي ايد و بايد انقدر جدي شان گرفت تا شادي و خوشي هاي بعدي . اكنون كه اين متن را مي نويسم هم كمي خوشحالم چون راستش اين چند روز براي لبخند مادرم و خنده اش هزار كار نكرده كرده ام . برادرم را خندانده ام . خواهرم را همين طور . مادربزرگ و عمه ها و تمام دوستانم اكنون فقط مي خندند و من از تمام خنده هاي ان ها شادم . انقدر شاد كه هيچ كسي باور نمي كند . اما در ميان خنده ي چند نفر ناقص است . پدرم كه از من دور است و نگران او هستم و دلتنگش و بسيار از دوستاني به دريا و سپرده امشان .
+ نوشته شده در  شنبه 18 مرداد1393ساعت 13:15  توسط محمدرضا  | 

به نام من این چند روز اون قدر هوا گرم بود که همین الان هم که زیر مثلا کولر نشستم دارم عرق میریزم ! واسه همین در طی یک تصمیم دو فوریتی ضرب الاجلی قصد نموده ایم برای سفر به مقصدی نامعلوم در شمال ایران البته پنج شنبه راه بیافتیم ! یه وقتایی واقعا این تصمیمات ضرب الاجلی رو دوست دارم ! اصلا اینکه ادم هی بخواد فکر کنه و هی بخواد راهش و حلاجی کنه خیلی بده ! مثلا به شخصه الان دارم فکر می کنم اگر برم شمال این امتحان مدرک موبایلم و دوباره نمیتونم بدم بعد دوباره تا دو سال دیگه این موسسه به من راه نمیده ! یا مثلا همین الان به این فکر می کنم که اخرش این قضیه رفتن بدون برگشت که منظورم البته بیرون ایرانه ! اخرش چی شدش ؟ بازم خودم نمی دونم ! اینکه اصلا مگه تو قرار نبود بری درست و ادامه بدی و خیر سرت سال دیگه کنکور بدی و بری مثلا لای این بچه دانشجوا و دو تا کیف دستت بگیری ؟ اصلا چه فایده داره که مثلا فکر کنی که الان همه دارن بهت جوری نگاه می کنن که انگار می خوان شکارت کنن و لب تر کنی یه دختر انداختن کنارت به اسم شریک زندگی ؟ اصلا چه فایده داره که مثلا شب عید فطر کاری که من هر سال با بقیه فامیل می کردم داره سر خودم میاد و نصف فامیل از عمه های داخل ایران و بیرون ایرن و خاله های داخل ایران و بیرون ایران همه و همه تو خونتون جمعن و بی خیال نمیشن و تازه فطریه رو هم نمیشه دونگی کرد ! مثلا چه فرقی می کنه اصلا من فکر کنم که برادرم بیست روز دیگه خدمت مقدس سربازیش تموم میشه و اونم میاد و بست میشینه تو خونه و هر چی نصیحتش می کنم که اخه داداش خرسه برو تو درست و بخون و کارت و بکن که حداقل مثل داداش بزرگه الدنگت نشی مگه گوش می کنه ؟؟؟ تازه از روزی که ای وای فای لعنتی اومده تو خونه ها اصلا کل خونه کله هاشون تو موبایله !!! عه عه عه این ننه موجی بودش ؟؟ نفس خودم ؟؟ مادرم و میگم بابا ! ببین ا صبح ساعت پنج که پا میشه نمازش و میخونه و قران میخونه و بساط افطاری و یا نهار شام و اماده می کنه ها کلش تو موبایله و داره با بقیه خانواده که حاضر نیستند از جمله جگر خان (( سعید خان پدرم و میگم )) چت می کنه و پی ام میده ! راستش روم سیاه روم سیاه جدیدا داره از من بیشتر از اینترنت سر در میاره ! دیروز اومده بود بهم میگفت تو چرا وقتی کلت تو موبایله انلاین نمیزنه ؟ گفتم ها ! چی می گه ؟؟ بعد گوشی و ازم گرفت و تنظیماتشو درست کرد ! اوخ اوخ اوخ ! بعضی وقتا واقعا میترسم که این مادربزرگم خدا نکنه هوس اندرویدی شدن بکنه چون اون موقع !!! بی خیال چیزی نمیگم واقعا ! اصلا چه فایده داره من غصه داداش و خواهرای گلم و داشته باشم ؟ مگه این همه غصه ی خودمون و خوردیم اخرش چی شد ؟ شدیم گاو پیشونی سفید شخم نزده ! یعنی خدایی یه وقتایی به سیستم تربیتی خونواده و البته خریت محض خومدم نگاه می کنم می مونم که اقا اصلا ما بویی از زندگی نبردیم ! و متاسفانه جامعه ایرانی هم داره راه ما رو میره و روز به روز بدتر میشه ! میدونید من اگر یه روزی میشدم رییس جمهور کاری میکردم ایران بشه خود کره شمالی ! اصلا چه معنی میده ادم ارتباطات جمعی داشته باشه ؟ چه معنی میده عکسات هزار تا لایک بخوره ؟نگاه کنین این کره شمالی اصلا ا صبح خروس خون که بلند میشن تا واق سگ کار می کنن تازه پولم نگیمیرن و در مقابل کارشون مبادله کالا به کالا می کنن ! حساب کن مثلا بری یک سال کار کنی بعد بهت ده تا قواره پارچه بدن ! حداقل یه جنسی بهت دادن ولی تو ایران برو جان من یک سال عین چی کار کن اخرش همون ده تا قواره پارچه هم گیرت نمیاد خو ! یا مثلا چه معنی میده تو که این همه پول داری پاشی بری برزیل جام جهانی رو ببینی ؟ خجالت نمیکشی واقعا ؟ بیا اینجا اون پولت و مالیات بده به خانواده جیم اول نمیدونم کی! اصولا فقر چیز خیلی مفیدی است اگر همه فقیر باشید و اگر نه نگاه می اید از بعدش حسرت و از بعدش حسد و وقتی حسد امد ارزو می اید و از بعدش امید و بعد میشید کارگر ! خوب این همه را نریم و دور بزنیم و همین سرنوشت سیاه را قبول کنیم و همه با هم به کره شمالی مهاجرت کنیم شاید این گونه رستگار شویم
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مرداد1393ساعت 19:4  توسط محمدرضا  | 

به نام من راستش دیگر دوست ندارم برای کسی بنویسم بالاخره حق بدهید کمی هم فقط کمی خود پسندی کنم دلم تنگ شده برای آن روزهای خوب خودم و این وبلاگ . روزهایی که داستان نویسی بود و رفیق بازی های مجازی که تمومی نداشت . اونقدر ذهن خسته و درگیری دارم که یک هفتست سعی می کنم داستانی بسازم اما حقیقتا جواب نمیده مخم ! یا بهتر بگم داستان های قشنگ و رنگارنگی بیرون نمیده همش سیاه و قهوه ای هستن این داستانا و اخه چه فایده داره این داستانا ؟؟ من نه مثل بقیه ی بقیه ام که بخوام شکست هام و درد هام و توی یک دنیای مجازی بالا بیارم و نه ادمی هستم که بخوام تمام واقعیت های زندگی رو برای همیشه یادگاری کنم پس از الان چشم هام و میبندم و باز می کنم و همه چیز رو دوباره شروع می کنم ! یه چیزی مثل رفرش کامپیوتر که البته من اونقدر رفرش شدم که تهمت شرکت سامسونگ بودن بهم بزنن ! این روزا کمی از خودم دارم میترسم ازین که اگر نحن فشار قرار بگیرم و کمی سختی بیش از حد ببینم ممکنه چه شخصیتی از خودم نشون بدم ؟ میترسم مثل این ادمایی که تو فیلما اون روی سگ شون بالا میاد و میرن یک ملت و در عرض نود دقیقه به فنا میدن واقعا همچین کاری رو بکنم و یک هاراگیری یا هولوکاست دیگه به اسم من ثبت بشه ! از وقتی این خدمت سربازی ملعونه هم تموم شده فهمیدم باشگاه مون تعطیل شده و اونقدر درگیر مشغله های مختلف هستم که نمی تونم باشگاه برم و یه دل سیر کسی و کتک بزنم تا کمی از این طوفان یا چی میگن (( ارامش پیش از طوفان )) جلوگیری کنم . یادمه قبلا با کامران یه خریت داشتیم و اون هم این بود که میرفتیم تو خیابونا پرسه زدن و کسی رو (( معمولا یک گدای درمونده یا معناد لنگ جنس )) چیدا میکردیم و با دادن یه مبلغ ناچیز اونقدر میزدیم که خودمون ا نفس بیافتیم اما الان لامصب با این تورم موجود و البته وجود یارانه دیگه حتی معتادای خمار هم به همچین ذلتی تن نمیدن ! خیلی دوست دارم یه کیسه بوکس پر کنم از ادمایی که تو ذهنم دارم بعد اونقدر بزنمشون که نفله بشن و بعدم اونا رو بکشم بیرون و بهشون بگم خوب الان یک یکیم بیاید از الان ادم وار دوست باشیم ! یه وقتایی دلم میخواد به اوس کریم اعتماد کنم برم جلو و بازم برم جلو بدون هیچ پشتوانه ای جلو رفتن در این زمونه اوندر سخته که حقیقتا مثل شنا توی فاضلاب میمونه . اگر بخوای کثیف نشی سر جات باید بایستی و اگه بخوای به مقصد برسی باید کثیف شی و با خیال معذب و توهم شاید تو راه غرق بشی اما میدونی من دیگه وجدان و توهم و عذاب و این جور چیزا سرم نمیشه ! تنها ایرادی که تو زندگیم دارم اینه که معلوم نیست اوس کریم چه نقشه ای واسم دیده و چه خواهد شد ؟ راستش یه وقتاییم فکر میکنم خدا من و ساکت گیر و اورده و گفته تا اسفالتت نکنم بی خیالت نمیشم البته راستش الان من شکایتی ندارم فکر کنم حقم هست بیشتر اذیت بشم اینکه ادم حتی واسه خدا کلاس بزاره خیلی بده و متاسفانه من واسه خدا خیلی کلاش گذاشتم . خدایا میدونم بنده خوب که هیچ بنده بدی که هیچ شاید جزو بدترینام اما تو خودت رحم کن میترسم یه جایی واقعا بی خیالت بشم و توام واقعا بی خیالم بشی بعد اون هاراگیری یادت هست ؟ اون هولوکاست ؟ جدی میزنم له می کنم یه سریا رو ها
+ نوشته شده در  جمعه 3 مرداد1393ساعت 18:44  توسط محمدرضا  | 

از من که گذشت دختر اما جان عزیزت مراعات بقیه را کن 

چشمهایت ماه و لبانت عسل 

خواهشا رخت را در کوچه و بازار به رخ نکش

روزه خواران دنبال دیدن ماه و چشیدن عسل اند

+ نوشته شده در  جمعه 13 تیر1393ساعت 14:7  توسط محمدرضا  | 

يادت هست ؟ گفته بودم همه شهر شده اند تو ؟ هنوز همه شهر تواند و من هنوز همه جا همه وقت و با همه كس فقط تو را ميبينم
+ نوشته شده در  شنبه 7 تیر1393ساعت 21:13  توسط محمدرضا  | 

بهار یعنی در اوج زمستان روی لبهایت خنده نشسته باشد.تابستان یعنی در گرمای اشتیاقت بسوزم.پاییز یعنی خاطرات یک پیاده روی با تو ولی زمستان یعنی اکنون که نه خنده هست و نه اشتیاق و نه تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 خرداد1393ساعت 0:36  توسط محمدرضا  | 

به نام او هميشه وقتي مي خواهم مطلبي را شروع كنم و ايده جديدي در ذهنم شروع شده است به اين فكر مي كنم كه اين ايده چقدر در زندگي من نقش و تاثير داشته و چقدر مي توانم اصل مطلب را بيان كنم و جالب تر اينكه من هميشه رگه ها و ريشه هايي از خيلي از داستان ها را در زندگي خودم ميبينم . دختري كه پاي پسر

مي سوزد.مردي كه پاي همسرش مي سوزد. مادري كه پانزده سال تاوان گناه فرزندش را مي دهد.زني كه به

پسري همسن دختر خودش دل ميبندد و ده ها سوژه كه هر كدام را اگر بخواهيم با تفاصيل و جزييات نگاه كنيم

مي شود يكي ازين سريال هاي ايران و تركيه اي.و جالب تر  اينكه من هميشه خودم را بيرون ماجرا مي اندازم و

از بعدي خارج از داستان نگاه مي كنم و بعد فكر مي كنم و به نتيجه اي ميرسم تا خودم را روزي مثل بقيه در

مخمصه داستان هاي كليشه اي نبينم. راستش آن اوايل كه پدرم همسر دوم اختيار كرده بود شده بودم بت

آنقدر سوت و كور بودم و در افكار خودم زندگي پدر و مادرم را تصور مي كردم اينكه چقدر خوب ميشد پدرم اصلا

پي زندگي بهتر از ان روزمان نبود و هيچ وقت مسيرش به خرمشهر نمي افتاد.اينكه اصلا چقدر خوب ميشد

مادرم راضي ميشد به همراه پدرم به آن شهر برود و قيد اين ايراد را خط بكشد كه بچه هاي ما در انجا بي فرهنگ

بار مي ايند . چقدر خوب مي شد پاي پدر به دوبي و ابوظبي باز نمي شد و اين عشق تجارت در سرش نمي افتاد

اما همه و همه اين ها بابت مادرم بود.راستش خودم هم از گفتن اين حرف شرمم مي ايد اما ازدواج دوم پدرم

خيلي به نفع من و برادرم بود. آزاد بزرگ شديم و هر كاري خواستيم كرديم و هر چه خواستيم از پدرمان

حق السكوت گرفتيم .اما چشم هايمان باز بود. ديدم كه مادرم و مادربزرگم روبروي ما ارام ارام ميميرند و ميسوزند

براي همين قول دادم هيچ وقت نگذارم من شبيه پدرم شوم.هميشه در دلم ميخواستم مادرم شاد باشد لباس هاي

با رنگ شاد بپوشد. هميشه ميخواستم بخندد و در چشم هايش اثري از دوري پدر نباشد.خيلي دوست داشتم

مادرم اصلا فراموش كند كه مردي در زندگيش داشته اما نشد.مي دانستم هيچ وقت هم نمي شود اخر مي دانيد

مادرم يك خانواده سنتي و كاملا مرد سالاري داشت.ان موقع ها حتي درون فيلم ها تز هاي زن سالاري نبود

امار طلاق پايين بود و ازدواج ها انقدر ساده برگزار مي شد كه انگار در خانه را باز كردند و دخترها را مياندازند بيرون

مادرم هم در نوزده سالگي با پدرم ازدوج كرده بود و جواني شان با هم سپري شده بود. طبيعي است اگر پانزده

سال كنار كسي باشي در دوري او خواهي سوخت.و مادرم هم سوخت و ما هم فقط نگاه كرديم .

كم كم ما هم بزرگ تر شديم و دايما نگاه مان گسترده تر مي شد.و باز هم نمي خواستيم مثل پدرمان باشيم

مي خواستيم كسي باشيم كه همسرش بتواند به او تكيه كند و مردي كه حتي اگر از مال و دار و ندار دنيا هيچ

چيزي نداشته باشد خانواده اش را پشت سرش داشته باشد.تا اينكه او امد.فكر مي كردم مرد شده ام

داستان هايم برايش جذاب بود.حتي با نگاه هايم مي توانستم به قهقهه اش بندازم.هميشه وقتي به من چيزي

مي گفت سعي مي كردم انجامش بدهم و دلش را هيچ وقت نشكنم .مي دانستم از هيچ لحاظي به هم

نمي خوريم بار ها هم به او گفته بودم كه ميدانم لايق او نيستم اما او ميگفت بمان و هر دو ميمانديم.

راستش او زيادي عاقل بود فكر كنم تقصير پدرش بود كه معلم بود و او را تشويق مي كرد و او هم درس خوانده بود

و رفته بود دانشگاه.فكر كنم اين تز هاي فمنيستي امروز درونش اثر كرده بود .اما او هم پاي من سوخت

مثل مادرم كه پاي پدرم سوخت. هميشه بين خنده هايمان ناگهان دلش مي گرفت مثل مادرم بين خنده هايش

هميشه صبر مي كرد اما دلداري نمي داد.هميشه راه حل مي داد اما پس گردني نميزد كه برو.هميشه و هميشه

كارهايش هميشه ناقص بود. هميشه آنقدر زيبا مي خنديد كه حيران مي ماندي .هميشه دست هايت را كه

ميگرفت فكر ميكردي پرواز مي كني اما هنوز عادت نكرده با سر ميخوردي زمين.

مي دانيد زيبا ترين حرفي كه به من زد چه بود ؟

هيچ وقت فراموش نمي كنم . آن روز مثل هميشه بعد از پادگان رفتم تا او را ببينم كيف پولي رو تو پادگان يادم رفته

بود كارتم هم هيچ پولي نداشت اما رو نداشتم ازش پول بگيرم. وقتي همديگه رو ديديم پيشنهاد دادم كه يكي از

تارتلت هاي توت فرنگي محبوب مون رو بخوريم و اون هم موافقت كرد.وقتي خورديم متوجه شدم هيچ پولي ندارم و

سريع رفتم بيرون و از يكي از رستوراني ها ده هزار تومن قرض گرفتم و بهش قول دادم كه اون شب واسه يه ساعت

ظرف هاشون و بشورم . و واقعا همچين چيزي شد. و اون فق۵ط يك خسته نباشيد گفت و اون هنوز كه هنوزه

قشنگ ترين حرفيه كه بهم گفت .

يادش بخير . همه مي سوزيم به ياد خسته نباشيد ها و دوستت دارم ها

+ نوشته شده در  جمعه 16 خرداد1393ساعت 20:59  توسط محمدرضا  | 

به نام او چشم هایم باد کرده اند . خواب هایم حداکثر یک ساعت می شوند .نمی دانم چه شده است که حتی پوستم کم کم دارد میافتد و رنگ عوض می کند. لب هایم اما قفل شده اند و اخم هایم محکم .راستش خیلی مشتاقم که باز یک دل سیر گریه کنم علی الخصوص که این روزها باز هم رضا را دیده ام دارد مثل تو می شود . دارد وجودم را رنگ می دهد دارند میخنداند اما باور کن نمی خواهم . چند روز پیش خواستم نابودت کنم اما مگر لبخندت می گذاشت ؟ دوست داشتم بزنم و له و لورده کنم عکست را اما باور کن دست هایت نمی گذاشت . باور کن مرا گرفته بودی باور کن تو کنارم بودی . دوست دارم پاره شان کنم تا تو هم راخت شوی و فراموشت کنم اما اما اما اما چه ؟ هیچ کس نمی داند و من هم نمی دانم
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 خرداد1393ساعت 21:29  توسط محمدرضا  | 

مطالب قدیمی‌تر