X
تبلیغات
مرد فراموش شده

به نام او . که در همین نزدیکی آرام به من می خندد

بالاخره بعد از تحمل ۶۶۰ روز تمام شد . همین اجباری لعنتی را می گویم که اصطلاحا به آن می گویند سربازی !

هر چند از نظر من مزخرف ترین قانون دنیاست و این مقوله که سربازی میری مرد میشی امروز کاملا برعکس است

و سربازی رفتن برابری می کند با نامردی تمام ! واقعا ایرانی ها توقعاتی دارند عجیبا غریبا ! در نوزده سالگی و

انجایی که باید کار کنی یا تحصیل کنی و برای خودت انگل اجتماعی شوی میفرستند لای یک مشت نظامی

که تنها قانونشان منفعت است و بعد می خواهند که لای اینها مرد هم بشوی ! راستش من اصلا قصد نداشتم

یعنی اصلا در مرامم نبود هیچ وقت برای کسی سر خم کنم چه برسد به احترام نظامی گذاشتن اما خوب

خواستم از ایران برم بیرون گفتند باید بری اجباری . خواستم کار کنم گفتند باید بری اجباری . خواستم مزدوج شم

شرط اول والده ی عروس گرام هم این بود که مرد باشی و اجباری بری !

ما هم که دیدیم هیچ جوره نمی شود فرار کرد خفت سر خم کردن رو برای خوشحال کردن عروس قبول کردیم و

در یک اقدام سه فوریتی مصوبه مجلس و دولت راهی اجباری شدیم .

ان اوایل انقدر سخت بود که کارمان شده بود شکایت و شکایت و شکایت از زمین و زمان گله مند بودیم و فکر

میکردیم عجب غلطی کردیما ! اما خوب وقتی با دویست و ژنجاه هزارتومان ناقابل امریه مان از زاهدان به تهران

برگشت خورد و ما اقتادیم نزدیکی های عیال و عروس اینده گرامی خوشحال شدیم و به این اجباری نظری مثبت

پیدا کردیم . شد همان شرایط را تغییر دادن و ما هم خوشحال خوشحال هر چند وقت یک بار به دیدن عروس

رفتیم و ایام به کام بود هر چند پیچ و خم روزگار کاری کرد که در آخر کار نه عروس پیش ما باشد و نه دیگر حالی

برای دویدن  اما خوب بالاخره این عملیات مرد شدن تمام شد ! هر که داشتیم دادیم هر چه داشتیم دادیم

عمر مان آنقدر تلف شد که هیچ توانمان تحلیل رفت هم هیچ آخرش با منت انداختمان بیرون که فقط برو گمشو !

انقدر دلم از خودم پر است که می خواهم زندگیم را به فاک بدهم اما راستش نمی توانم

اما میخواهم کمی درد و دل کنم . ازین که به جرم تولد درون این مرز و بوم که نمیدانم چرا همه به ان افتخار می کنند

۲۲ماه از عمرم را هدر دادم راستش اکنون از ایرانی بودن پشیمانم دلیل هایم هم زیاد است و یکی دوتا نیست

من واقعا متنفرم !

اما خوب حداقلش این است که میتونم در اینده ای نزدیک راهم رو بگیرم و ازینجا بروم

و خبر خوبش برای خودم این است که برای همیشه میروم

هر چند اکنون در نقطه صفر ایستاده ام و به تمام  دنیا از دید هیچ و پوچ نگاه می کنم



تاريخ : سه شنبه 2 اردیبهشت1393 | 19:14 | نویسنده : محمدرضا |

به نآم او

زندگی جدیدا روی های زیادی را به من نشان می دهد

تلخ است که تازه می فهمم از نقطه صفر هم پایین ترم

اما شیرین است که می خواهم تمام این راه های نرفته را جبران کنم

سودای عاشقی در سرم می پرورانم

به امید آنکه بتوانم آرام و عاشقانه در گوشت بخوانم من توانستم

و باور کن من میتوانم



تاريخ : جمعه 16 اسفند1392 | 22:3 | نویسنده : محمدرضا |

به نآم او

دست هایم می لرزید

نمی توانستم قدم بردارم

ترس از جاده ای نو در دلم طوفانی به پا می کرد

در خودم احساس سیاهی و تباهی می کردم

ترس بر نور وجودم غلبه می کرد

ترس از اسیری

شکست

نا آشنایی

به ناگاه غریبه ای آمد تنها برای یک ساعت

دستم را نگرفت

در گوشم چیزی نخواند

نگاهش هم چیز خاصی نداشت

اما آنچنان مرا از خودم بیخود کرد که

ترس راه شکست نور بر تاریکی غلبه کرد .

-----------------------

می خواهم بدون ترس زندگی کنم

 



تاريخ : دوشنبه 5 اسفند1392 | 18:30 | نویسنده : محمدرضا |

به نآم او

چراغ ها را خاموش می کنند و دیگه صدایی از کسی درنمیاد .چشم هام و می بندم و سعی می کنم مثل همه

که از برف پارو کردن خستن و عین یه جنازه روی تختاشون دراز کشیدن بخوابم اما همین که چشمام و میبندم یادم

میاد امشب عکست رو نبوسیدم و عادت هر شب فراموشم شده . سعی می کنم کف جیبیم رو از تو شلوارکردی

دربیارم اما بد از کمی تلاش میفهمم زیپ جیب شلوارکردیم بستست و به این سادگی ها راضی نیست بازبشه .

چشمام و بازمی کنم و از توی شلوار کیف جیبیم و در میارم . برگه دوم کیف جیبی زیر عکسای شخصی خودم و

ازلای برگه های مقوایی عکست ودر میارم و چشم تو چشم عکست میشم .خنده عجیب هنوز و مثل هر شب رو

لبت نشسته و محو نمیشه سعی می کنم آشوب خودم رو با در آغوش کشیدن عکس جبران کنم . ضربان قلب

دونه دونه زیاد میشه و نفسم گرم تر و گر گرفته ترمیشه . دوباره عکست رو نگاه می کنم سرم رو بلند می کنم

که شاید لبام بتونه گونه هات و نوازش کنه و برای امشبم بتونی یه چشمک شیطنت آمیز بزنی و من با خیال

همون چشمک بتونم تا صبح خواب های خوش ببینم و صبحم با خنده بیدار بشم .اما امشب انگار کنار من نیستی

و بخت با من یار نیست . هر بار که میبوسمت تا ته ستون فقراتم از درد زوزه می کشن و یادم میارن که از صبح تا

همین نیم ساعت پیش داشتم برف پارو می کردم .عکست و میزارم توی کیف جیبی و باز میزارمش توی شلوار.

باز چشمام و میبندم و سعی می کنم بخوابم که یه نوشته روی تخت بالایی من و یاد تو میندازه : "مترسک را

به جرم دوستی با کلاغ ها دار زدند." به دنیای تو فکر می کنم به اینکه آن اوایل همیشه از کلاغ ها تعریف می کردی

و دنیای مترسکی خاص خودت .میخندم و یادم میاید که من دنیایت را نایود کردم یک آه بلند معنا دار می کشم و

به پهلوی راست می خوابم . نمی دانم چه شد که فکر کردم مثل قاشق ها خوابیدیم . دست هایت را روی بدنم

احساس می کردم . کمرم را نوازش می کنی و آرام آرام روی بازو هایم سر می خوری. در گوشم حرف هایی را

زمزمه می کنی و لبهایم به خنده بازمی شود . خر می شوم و بر می گردم روی پهلوی چپ و قیافه ی ستار همان

پسر زنجانی را می بینم که در خواب به سر می برد . شوکه میشوم و سریع تخت هایمان را سوا می کنم و

باز هم به دنبال خواب می گردم.بالشت را عوض می کنم و سرم را روی طرف سردش می گذارم پاهایم را توی

شکمم جمع می کنم و مچاله می شوم . یاد خاطرات تلخ مچاله شدن می افتم و بغضم را قورت می دهم .

بی خیال خواب می شوم و به دیوار سنگی خوابگاه تکیه می دهم .میرم و قرآن رو در میارم . یک صفحه همین

جوری باز می کنم و شروع می کنم به خواندن دلم کمی آرام می شود. شروع می کنم قدم زدن درون خوابگاه

چراغ شب خواب قرمز بدجوری سایه می اندازد و چشم هایم خسته تر و خسته تر می شوند . راه درازی می روم

انقدر که حتی بقیه خسته میشوند و غرولند می کنند که بکپ دیگه از صبح تا الان که نگذاشتی درست کار کنیم

الانم نمیگذاری بخوابیم ! بی خیال حرف ها می شم و اروم روی تختم لم میدم .

عجیب است که چشم هایم را که میبندم تو را میبینم و عجیب تراین است که وقتی که چشم هایم را باز میکنم

احساس می کنم که تنهایم گذاشته ای .چطور می شود تنها خوابید وقتی وجود تو در تمام  وجودم رخنه کرده و

لحظه ای هم تنهام نمیذاره .به این فکر می کنم که هر شب چجور می خوابم و می فهمم امشب شب نسبتا خوبی

است و انقدر ها که باید هنوز دیر نشده است. ساعت یک بعد از شب : همه چهار ساعت خوابیده اند و من هنوز

در فکر توام . برایت چه بنویسم .برایت چه یگویم . چگونه شادت کنم . چگونه تو را بیشتر دوست بدارم . چگونه

انگشت به دهن بگذارمت . چگونه درغم هایت سهیم شوم. و هزاران هزار سوال در سرم می چرخند .

--------------------------------

اگر از چشم هایم پرده غیب بگشایند چیزی به ایمانم به تو اضافه نخواهد شد

و همانگونه که به خدای احد ایمان اوردم به تو ایمان دارم پس عشق دین من است.

تو شاید برای بقیه فقط یک تن و یک تفکر باشی که درونت خون جریان دارد

ولی من تو را درون خودم دیدم آنگونه که هیچ آدم شناسی ندید

من تو را در لاهوت و عرش عظمی قلب خود دیدم درحالی که می خندی

و در  کنارت کتابی است که تمام عشق نامه هایم را می خوانی

عین مثل عرشی که روی ان نشستی

شین مثل شعاع های نوری که از خنده هایت می اید

قاف مثل قرآنی که پیامبرش تو بودی

و اگر اکنون باز هم چشم هایم را باز کنند و تمام ماورائ را نشانم بدهند

چیزی به ایمانم به تو اضافه نمی شد

عین مثل عرش قلبم که تاجش را به تو دادم

شین مثل شرمی که در چشمانم تا ابد خواهی دید

قاف مثل قلبی که در تمام دنیا تنها تو قبولش کردی



تاريخ : یکشنبه 20 بهمن1392 | 16:2 | نویسنده : محمدرضا |

به نآم او

تو هر جایی

تو هر لحظه ای

یه چیزی هست

که فقط مخصوص یادآوری تو بر من است



تاريخ : سه شنبه 15 بهمن1392 | 19:26 | نویسنده : محمدرضا |

به نآم او

تمام ناتمام من با تو تمام می شود . نقطه اول خط



تاريخ : جمعه 11 بهمن1392 | 19:18 | نویسنده : محمدرضا |

به نآم او

اوی  من .



تاريخ : سه شنبه 8 بهمن1392 | 17:31 | نویسنده : محمدرضا |

به نآم او

سلام . امیدوارم حالتون خوب باشه و مثل ما از این روز ابری - برفی لذت برده باشید . حرف های زیادی تو این مدت

تو این وبلاگ زدم و سعی کردم تا اونجا که ممکنه از جونم توش مایه بزارم . یادم نمیره که چه روزایی اینجا سپری شد

حرف هایی که با کل کل با دوستام شروع شد و بعد همین حرفای به اصطلاح ادبی - شاعرانه شدن دغدغه و دلداری

خودم به خودم . همیشه به این فکر می کردم کجای زندگیم و عوض کنم کجای این نگاه به زندگیم و  عوض کنم تا

بتونم بهتر بشم و ازین بلاتکلیفی همیشگی بیرون بیام . بشم همون محمدی که دوستش دارم و شخص ایده ال

خودم باشم .فارغ از اینکه بقیه چی می گن چی میخوان و چه فکری در موردم می کنن . راستش فکر می کردم 

خیلی از این نوشته های من باید تحقق پیدا بکنن و بهشون خیلی امید داشتم اما خوب زمان گذشت و خیلی چیز ها

روشن و روشن تر شد . ما ادم ها همیشه دنبال امیدیم و این امید برای من تو دنیای بیرون از این چهارچوب مجازی

خیلی کمرنگ بود . همبشه سخت ترین ها رو انتخاب می کردم به امید اینکه شاید این سختی ها از گل مایه ی من

یه مجسمه میسازه و من با همین قدرت و صلابت مصنوعی جلوی همه دنیا میتونم به محمد خودم برسم .

فکر می کردم با استوار بودن روی قوانین و قواعد خودم می تونم دنیای اطرافم یا اصلا دنیای خودم رو تغییر بدم

فکر می کردم با لجاجت خودم با این غرور واهی خودم میتونم بقیه رو هم تغییر بدم .فکر میکردم میشه آقای خودم

باشم و هر جور شده حرفم و به کرسی بنشونم اما رسیدم به اینجا . سخته و خیلی صبوری می خواد

زندگی کردن رو پایه قوانین شخصی بر اساس ارمانهای درام و ایده الیسم عملا غیر ممکنه ! و شاید الان بهتر از

هر شخصی این رو میفهمم که چرا باید آقا بالاسر همیشه باشه ! زندگی های عاشقانه و دونفره بر پایه های

گذشت و از خودگذشتگی ایثار و مقاومت در برابر سختی ها استواره نه بر اساس  خیال های یک نفر  خیلی مغرور

زندگی به این نیست که بتونی در هر موقعی بهترین و برترین حال خودت رو داشته باشی

زندگی به این نیست که بخوای برای کسی که دوستش داری تعیین تکلیف کنی و با زندگیش بازی کنی

زندگی این نیست که بخوای کنارش بگذاری و برای خودت یه جهان جدا درست کنی و از نو شروع کنی

زندگی همین اشتباهات گذشتست . زندگی همین شکستن ها ناراحتی ها عوض شدن ادم ها گریه ها اشک ها

و خنده ها و لبخندهاست .

زندگی  همین شکست ها و پیروزی هاست . من به اینجا رسیدم .

جایی که بین ده ها راه موندم و الان باید انتخاب کنم . میشه همون محمد قبل بود . بی توجه به دنیای اطراف

با هزار حرف و قانون عجیب که معلوم نیست از کجا سر دراوردن و به چه منظور زنده هستن

یا میشه محمد بهتری بود که میتونه تو دنیای واقعی اطرافش خواب ها و اون خیال های خام رو تجربه کنه

چهار سال از رویاهای خودم گفتم از چیزهایی که دوست دارم اتفاق بیافتن و از زندگی خانوادگی خودم

اما این گفتن ها هیچ دردی از درد من دوا نکرد . فکر کنمم دلیلش اینه که من نمی خواستم عوض بشم 

می خواستم  دنیای  اطرافم و عوض کنم . هر چند بار ها ادعای عوض شدن کردم اما فقط راه جنگیدن با بقیه رو

عوض کردم و من خود خود خودم موندم .

اما حالا و تو ابتدای 24 سالگی اتفاقاتی افتاده که دیگه  نمیشه ازش چشم پوشی کرد یا بی خیالانه طی کرد .

اهداف جدیدی روبروم پیدا شدن معیارهای جدیدی برای شخصیت خودم بنا کردم و راستش از خودم خسته شدم

من ادم سیاهی نبودم ادم سفیدی هم نه . من رنگی نداشتم چون اصلا وجود نداشتم . من بین های و هوی خودم

ارزوهام

میکردم و تا جایی که نفس داشتم ازش فرار می کردم . همین واکنش نسبت به درس من کار من علاقه های من

کاری کرد که من همیشه راحت طلب باشم و هیچ مشکلی رو تو زندگیم به تنهایی حل نکرده باشم .

وقتی عاشق شدم هم همین جور بود . بارها مشکلات جور واجوری جلوم سردراورد . زخم زدم زخم زدم زخم زدم

و گاهی هم زخم خوردم . بارها به گریه انداختمش و بارها خودم هم گریه کردم غافل از اینکه گریه کردن یا حماقت

های مدام من نه اون رو و نه من رو به هیچ جایی جز بدبختی بیشتر نمیرسونه . من در حقش خیلی بدی ها کردم

بار ها پشتش و خالی کردم و مرد زندگیش نبودم . بارها با بی توجهی های مسخره خودم کاری کردم بشکنه و

در مقابل شکسته شدنش دست و پای خودم و گم کنم و من هم به همون روز بیافتم . بارها و بارها زندگی تکرار شد.

اما همه چیز فرق کرد و من نمی دونم چجور اما سیاه شدم . شاید ... نمی دونم اختیار یا اجباری در کار نبود

باور کنید . از همان سوال هایی بود که بی اختیار دنبال جواب بودند

سوال این بود که سیاه باش شاید زندگی چسبید . اما نچسبید و نه این اضحوکه خودم رو میگم اون محمد بود

محمدی که من تو دنیای کوچیک خودم رسمش می کردم هیچ شباهتی به این محمد سیاه کله خر بی صفت

نداشت . محمد دنبال ایده الیسم بود نه این اشغال دونی !

و عجیب این بود که خودش میدونست راه نجاتش دست خودش نیست و باید دست به دامن یکی دیگه باشه .

و راستش و بگم تو دنیا بین همه تجربیات خوب و بد تنها چیزی که ارزش جنگیدن داشت و باید برای محمد جدید

بودن به دستش می اوردم شیرین من بود .

وقتی بعد از مدت ها دیدمش و بهش گفتم که چقدر محمدش ضعیف هست و چقدر بدون اون احساس تنهایی می کنه

از توی کیفش یه کتاب دراورد . قران بود . و عکس ادمی که بیشترین زخم ها رو بهش زده لای یه کاغذ لای قران بود

انگار . انگار تموم قانون ها یک باره پاک شدن . اون محمد سیاه بخت زیر بارون ارزوهای دختری که دوستش داشت

شسته شد و صفحه جدیدی تو یه دفتر جدید شروع شد .

و حالا من موندم و یه زندگی که از نو باید نوشته شه اما خطاها و شکست های گذشته رو فراموش نباید کرد.

این وب از این به بعد تا اطلاع ثانوی توسط شخص دیگه ای اداره میشه .امیدوارم من و فراموش نکنید و از صفحه

خاطرات مجازی تون پاک نکنید . هدیه تولد امسالم برای شما نبود اما این مهم ترین هدیه ای بود که میشد به خودم

بدم . فراموشم نکنید

 

 



تاريخ : شنبه 21 دی1392 | 15:50 | نویسنده : محمدرضا |

به نآم او

چشم هایش را بست و دلش را صاف کرد . عادتش شده بود که صبح ها با نیت صاف و  اصلاح در کار مردم از در چوبی

خانه بیرون برود و شاید باور نمی کردهمین نیت چقدر دلش را خوشحال و با نشاط می کرد . سر کوچه که می رسید

یک پنج هزارتومنی تانشده را از زیر در خانه ی ننه اکرم می انداخت پایین و بعد با خنده ای عریض از طول خیابان چشم

بسته می گذشت تا ایستگاه مترو چادرش را تا می کرد و درون کیفش میگذاشت و در واگن های آخر مترو  مشغول

دست فروشی می شد . کیناز دختر هفده ساله ای بود که در ابتدای جوانی تمام علاقه هایش را کنار گذاشته بود و

تمام فکر و ذکرش شده بود همین کار و دست فروشی در مترو خط یک تهران . صبح ها از ایستگاه شاهد سوار مترو

می شد و تا بعد از ظهر بدون توقف درون مترو فروشندگی می کرد . روزهای خوب و بد زیادی تجربه می کرد . روزهای

که با ماموران شهرداری برخورد داشت شاید بدترینشان بود چون می دانست قطعا این کلاشان بدون چشم داشت

دست از سرش بر نمی دارند و او هم مجبور بود سهمی از درآمد روزش را با آنها تقسیم کند . بعضی وقتا هم جر

و بحث با بقیه فروشندگان باعث اوقات تلخی او می شد . اما در عوض روزهای خوب زیاد دیگری بود و او دلش

به همین روزهای خوب خوش بود . روزهایی که دختری در مترو از شدت بی حالی از حال میرفت او تمام کارش را

متوقف میکرد و به حال او رسیدگی می کرد . وقتی پیرزنی با زنبیل بزرگ خرید میوه جاتش  نمی توانست تکان بخورد

او تا در خانه اش می رساند و از همین کمک ها هم گاه گاهی به او نان و نوایی می رسید .بعد از تمام شدن   

فروش چادرش را از کوله اش در می آورد . ایستگاه تجریش پیاده می شد و طبق معمول همیشه ده دقیقه قبل از

اذان مغرب داخل امامزاده بود .با آب  سرد وضو می گرفت و بعد از نماز روبری ایوان امامزاده می نشست.

لبخند عریضی روی صورتش نشسته بود و هرگز خم به ابرو نمی اورد  چشم هایش را فقط به آن گنبد فیروزه ای

میدوخت و تلالو چشم هایش مثل ستاره ها لحظه ای از درخشش نمی ایستاد . یک شب سرد زمستانی وقتی

حیاط را برف پوشانده بود زیر برف نشسته بود و به آنجا خیره شده بود . تمام تنش از سرما میلرزید اما گرما را حس

میکرد . جایی میان سینه اش از شدت امید میسوخت و همین برای خنده آن روزش کافی بود .ساعت به ده نزدیک

می شد و این یعنی کم کم باید به خانه برود اما .... اما امروز فرق میکرد توان خانه رفتن را نداشت برای همین هم

سرجایش نشست .چادرش را روی سرش کشید و آرزو کرد . پلک هایش سنگین شد . سنگین تر . و به خواب فرو

رفت یا شاید هم از شدت ضعف بیهوش شد . چشم هایش را که باز کرد لباس سفید زیبایی تنش بود . تاج الماس

روی سرش میدرخشید و همچنان خنده روی لبهایش. در باغ بزرگ سرسبزی که جوی های آبش از عسل شیرین تر

و میوه هایش از میوه های ما شیرین تر روی یک  تاب نشسته بود و به تمام دخترک های کبریت فروش تجریش نگاه

میکرد.

 


موضوعات مرتبط: بحث اجتماعي ، روایت یک شخص

تاريخ : یکشنبه 15 دی1392 | 15:47 | نویسنده : محمدرضا |

به نآم او

سلام ننه موجی . حالت خوب است ؟ می دانم دلت برایم تنگ شده . همان طور که من الان دلم یک دنیا برای تو

برای ان غرغرهای همیشگی برای ان گیر دادن های الکی تو تنگ شده است . برای اینکه اینقدر سرم را توی

گوشی و تلویزیون نکنم برای اینکه اینقدر به تو دروغ نگویم و برای اینکه اینقدر در خانه روبرویت نشینم می دانم

دلت برای بغل کردن بچه هایت تنگ شده و می دانم لحظه شماری می کنی تا دوباره وقت آشپزی از پشت

سیخونکت بزنم . باور کن ننه موجی دل من هم برایت تنگ شده است . دلم می خواهد همین الان کنار تو باشم

دلم می خواهد خانه را برای امدنت چراغانی کنم و تمام کوچه را جارو بزنم و بشورم . یک پلاکارد خوش آمد برایت

بزنم و وقت آمدنت اوین نفر تو را روی پیشانیت ببوسم . دلم چیز های زیادی می خواهد ننه موجی . تو خوب این را

می دانی و میترسی . می گویی بلند پروازم و یک روز از همین روز ها به خاطر همین بلندپروازی ها همین را هم

که دارم از دست می دهم اما نگاه کن ننه من دیگر هیچ چیزی ندارم . راستی این خدمت لعنتی هم دارد تمام می شود

پس آن هدیه تمام شدن سربازیم را اماده کن . یادت که هست قول داده بودی آخر و می دانم قول هایت را مردانه

عمل می کنی . می خواهم تمامش کنم و راحت بشوم . از رفتن و امدن هایش خسته شده ام . از لباس های

استتار کویری و آن کلاه مزخرفش خسته شدم. از بیدار شدن زیر سقف های چوبی متنفر شدم . و بیش از همه از

دور بودن از تو و بچه ها . چقدر دوست دارم یک روز وقتی همه چیز تمام می شود بیایم و سر روی پاهایت بگذارم

و با لبخند مرموز و موزیانه ای بگویم وقت است تا تلفنت را در بیاوری و به مادرش زنگ بزنی تا قرار خواستگاری بگذاری

و چقدر دوست دارم یک بار فقط یک بار نسبت به حرف های من عکس العمل جالبی نشان بدهی . چقدر دلم

می خواهد یک بار خودت بخواهی با شیرینم حرف بزنی . چقدر می خواهم وقتی در مورد دخترهای ترشیده فامیل

حرف می زنیم بگویی گور بابای همشون برگرد سر همون شیرین خودت . ببخشید بگذار اشک هایم را پاک کنم

چقدر دلم می خواهد با افتخار بگویی من پسر توام و او عروس تو ! چقدر دوست دارم به خواهر های خاله زنک بازت

بگویی که دیگر به فکر محمد نباشید و این وصله ها به ما نمی چسبد و پسرمان داماد شده و ازین حرفا !

چقدر می خواهم دست هایت را روی پوست زبر و خشن صورتم بکشی و شکستگی ها چین ها و اثرات پیر شدن

را روی صورتم بفهمی و بعد گریه ات بگیرد که مگر بر تو چه گذشته است!!! چقدر تو را دوست دارم ننه موجی ؟

هیچ کسی نمی داند حتی خودم . می دانم رابطه هایمان اصلا با هم خوب نیست اما همین خوب نیست هم

بهتر از خیلی هاست و من به همین خوب نیست امید وارم می دانم روزی خواهد امد که تو با سربلندی بگویی

من پسر توام . و چه قدر دوست دارم وقتی مرا پسرم صدا می کنی .


موضوعات مرتبط: دلنوشته ها ، زندگي من

تاريخ : پنجشنبه 12 دی1392 | 20:49 | نویسنده : محمدرضا |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.