X
تبلیغات
دیوار آدامسی من

به نآم او

زندگی جدیدا روی های زیادی را به من نشان می دهد

تلخ است که تازه می فهمم از نقطه صفر هم پایین ترم

اما شیرین است که می خواهم تمام این راه های نرفته را جبران کنم

سودای عاشقی در سرم می پرورانم

به امید آنکه بتوانم آرام و عاشقانه در گوشت بخوانم من توانستم

و باور کن من میتوانم



تاريخ : جمعه 16 اسفند1392 | 22:3 | نویسنده : محمدرضا |

به نآم او

دست هایم می لرزید

نمی توانستم قدم بردارم

ترس از جاده ای نو در دلم طوفانی به پا می کرد

در خودم احساس سیاهی و تباهی می کردم

ترس بر نور وجودم غلبه می کرد

ترس از اسیری

شکست

نا آشنایی

به ناگاه غریبه ای آمد تنها برای یک ساعت

دستم را نگرفت

در گوشم چیزی نخواند

نگاهش هم چیز خاصی نداشت

اما آنچنان مرا از خودم بیخود کرد که

ترس راه شکست نور بر تاریکی غلبه کرد .

-----------------------

می خواهم بدون ترس زندگی کنم

 



تاريخ : دوشنبه 5 اسفند1392 | 18:30 | نویسنده : محمدرضا |

به نآم او

چراغ ها را خاموش می کنند و دیگه صدایی از کسی درنمیاد .چشم هام و می بندم و سعی می کنم مثل همه

که از برف پارو کردن خستن و عین یه جنازه روی تختاشون دراز کشیدن بخوابم اما همین که چشمام و میبندم یادم

میاد امشب عکست رو نبوسیدم و عادت هر شب فراموشم شده . سعی می کنم کف جیبیم رو از تو شلوارکردی

دربیارم اما بد از کمی تلاش میفهمم زیپ جیب شلوارکردیم بستست و به این سادگی ها راضی نیست بازبشه .

چشمام و بازمی کنم و از توی شلوار کیف جیبیم و در میارم . برگه دوم کیف جیبی زیر عکسای شخصی خودم و

ازلای برگه های مقوایی عکست ودر میارم و چشم تو چشم عکست میشم .خنده عجیب هنوز و مثل هر شب رو

لبت نشسته و محو نمیشه سعی می کنم آشوب خودم رو با در آغوش کشیدن عکس جبران کنم . ضربان قلب

دونه دونه زیاد میشه و نفسم گرم تر و گر گرفته ترمیشه . دوباره عکست رو نگاه می کنم سرم رو بلند می کنم

که شاید لبام بتونه گونه هات و نوازش کنه و برای امشبم بتونی یه چشمک شیطنت آمیز بزنی و من با خیال

همون چشمک بتونم تا صبح خواب های خوش ببینم و صبحم با خنده بیدار بشم .اما امشب انگار کنار من نیستی

و بخت با من یار نیست . هر بار که میبوسمت تا ته ستون فقراتم از درد زوزه می کشن و یادم میارن که از صبح تا

همین نیم ساعت پیش داشتم برف پارو می کردم .عکست و میزارم توی کیف جیبی و باز میزارمش توی شلوار.

باز چشمام و میبندم و سعی می کنم بخوابم که یه نوشته روی تخت بالایی من و یاد تو میندازه : "مترسک را

به جرم دوستی با کلاغ ها دار زدند." به دنیای تو فکر می کنم به اینکه آن اوایل همیشه از کلاغ ها تعریف می کردی

و دنیای مترسکی خاص خودت .میخندم و یادم میاید که من دنیایت را نایود کردم یک آه بلند معنا دار می کشم و

به پهلوی راست می خوابم . نمی دانم چه شد که فکر کردم مثل قاشق ها خوابیدیم . دست هایت را روی بدنم

احساس می کردم . کمرم را نوازش می کنی و آرام آرام روی بازو هایم سر می خوری. در گوشم حرف هایی را

زمزمه می کنی و لبهایم به خنده بازمی شود . خر می شوم و بر می گردم روی پهلوی چپ و قیافه ی ستار همان

پسر زنجانی را می بینم که در خواب به سر می برد . شوکه میشوم و سریع تخت هایمان را سوا می کنم و

باز هم به دنبال خواب می گردم.بالشت را عوض می کنم و سرم را روی طرف سردش می گذارم پاهایم را توی

شکمم جمع می کنم و مچاله می شوم . یاد خاطرات تلخ مچاله شدن می افتم و بغضم را قورت می دهم .

بی خیال خواب می شوم و به دیوار سنگی خوابگاه تکیه می دهم .میرم و قرآن رو در میارم . یک صفحه همین

جوری باز می کنم و شروع می کنم به خواندن دلم کمی آرام می شود. شروع می کنم قدم زدن درون خوابگاه

چراغ شب خواب قرمز بدجوری سایه می اندازد و چشم هایم خسته تر و خسته تر می شوند . راه درازی می روم

انقدر که حتی بقیه خسته میشوند و غرولند می کنند که بکپ دیگه از صبح تا الان که نگذاشتی درست کار کنیم

الانم نمیگذاری بخوابیم ! بی خیال حرف ها می شم و اروم روی تختم لم میدم .

عجیب است که چشم هایم را که میبندم تو را میبینم و عجیب تراین است که وقتی که چشم هایم را باز میکنم

احساس می کنم که تنهایم گذاشته ای .چطور می شود تنها خوابید وقتی وجود تو در تمام  وجودم رخنه کرده و

لحظه ای هم تنهام نمیذاره .به این فکر می کنم که هر شب چجور می خوابم و می فهمم امشب شب نسبتا خوبی

است و انقدر ها که باید هنوز دیر نشده است. ساعت یک بعد از شب : همه چهار ساعت خوابیده اند و من هنوز

در فکر توام . برایت چه بنویسم .برایت چه یگویم . چگونه شادت کنم . چگونه تو را بیشتر دوست بدارم . چگونه

انگشت به دهن بگذارمت . چگونه درغم هایت سهیم شوم. و هزاران هزار سوال در سرم می چرخند .

--------------------------------

اگر از چشم هایم پرده غیب بگشایند چیزی به ایمانم به تو اضافه نخواهد شد

و همانگونه که به خدای احد ایمان اوردم به تو ایمان دارم پس عشق دین من است.

تو شاید برای بقیه فقط یک تن و یک تفکر باشی که درونت خون جریان دارد

ولی من تو را درون خودم دیدم آنگونه که هیچ آدم شناسی ندید

من تو را در لاهوت و عرش عظمی قلب خود دیدم درحالی که می خندی

و در  کنارت کتابی است که تمام عشق نامه هایم را می خوانی

عین مثل عرشی که روی ان نشستی

شین مثل شعاع های نوری که از خنده هایت می اید

قاف مثل قرآنی که پیامبرش تو بودی

و اگر اکنون باز هم چشم هایم را باز کنند و تمام ماورائ را نشانم بدهند

چیزی به ایمانم به تو اضافه نمی شد

عین مثل عرش قلبم که تاجش را به تو دادم

شین مثل شرمی که در چشمانم تا ابد خواهی دید

قاف مثل قلبی که در تمام دنیا تنها تو قبولش کردی



تاريخ : یکشنبه 20 بهمن1392 | 16:2 | نویسنده : محمدرضا |

به نآم او

تو هر جایی

تو هر لحظه ای

یه چیزی هست

که فقط مخصوص یادآوری تو بر من است



تاريخ : سه شنبه 15 بهمن1392 | 19:26 | نویسنده : محمدرضا |

به نآم او

تمام ناتمام من با تو تمام می شود . نقطه اول خط



تاريخ : جمعه 11 بهمن1392 | 19:18 | نویسنده : محمدرضا |

به نآم او

اوی  من .



تاريخ : سه شنبه 8 بهمن1392 | 17:31 | نویسنده : محمدرضا |

به نآم او

سلام . امیدوارم حالتون خوب باشه و مثل ما از این روز ابری - برفی لذت برده باشید . حرف های زیادی تو این مدت

تو این وبلاگ زدم و سعی کردم تا اونجا که ممکنه از جونم توش مایه بزارم . یادم نمیره که چه روزایی اینجا سپری شد

حرف هایی که با کل کل با دوستام شروع شد و بعد همین حرفای به اصطلاح ادبی - شاعرانه شدن دغدغه و دلداری

خودم به خودم . همیشه به این فکر می کردم کجای زندگیم و عوض کنم کجای این نگاه به زندگیم و  عوض کنم تا

بتونم بهتر بشم و ازین بلاتکلیفی همیشگی بیرون بیام . بشم همون محمدی که دوستش دارم و شخص ایده ال

خودم باشم .فارغ از اینکه بقیه چی می گن چی میخوان و چه فکری در موردم می کنن . راستش فکر می کردم 

خیلی از این نوشته های من باید تحقق پیدا بکنن و بهشون خیلی امید داشتم اما خوب زمان گذشت و خیلی چیز ها

روشن و روشن تر شد . ما ادم ها همیشه دنبال امیدیم و این امید برای من تو دنیای بیرون از این چهارچوب مجازی

خیلی کمرنگ بود . همبشه سخت ترین ها رو انتخاب می کردم به امید اینکه شاید این سختی ها از گل مایه ی من

یه مجسمه میسازه و من با همین قدرت و صلابت مصنوعی جلوی همه دنیا میتونم به محمد خودم برسم .

فکر می کردم با استوار بودن روی قوانین و قواعد خودم می تونم دنیای اطرافم یا اصلا دنیای خودم رو تغییر بدم

فکر می کردم با لجاجت خودم با این غرور واهی خودم میتونم بقیه رو هم تغییر بدم .فکر میکردم میشه آقای خودم

باشم و هر جور شده حرفم و به کرسی بنشونم اما رسیدم به اینجا . سخته و خیلی صبوری می خواد

زندگی کردن رو پایه قوانین شخصی بر اساس ارمانهای درام و ایده الیسم عملا غیر ممکنه ! و شاید الان بهتر از

هر شخصی این رو میفهمم که چرا باید آقا بالاسر همیشه باشه ! زندگی های عاشقانه و دونفره بر پایه های

گذشت و از خودگذشتگی ایثار و مقاومت در برابر سختی ها استواره نه بر اساس  خیال های یک نفر  خیلی مغرور

زندگی به این نیست که بتونی در هر موقعی بهترین و برترین حال خودت رو داشته باشی

زندگی به این نیست که بخوای برای کسی که دوستش داری تعیین تکلیف کنی و با زندگیش بازی کنی

زندگی این نیست که بخوای کنارش بگذاری و برای خودت یه جهان جدا درست کنی و از نو شروع کنی

زندگی همین اشتباهات گذشتست . زندگی همین شکستن ها ناراحتی ها عوض شدن ادم ها گریه ها اشک ها

و خنده ها و لبخندهاست .

زندگی  همین شکست ها و پیروزی هاست . من به اینجا رسیدم .

جایی که بین ده ها راه موندم و الان باید انتخاب کنم . میشه همون محمد قبل بود . بی توجه به دنیای اطراف

با هزار حرف و قانون عجیب که معلوم نیست از کجا سر دراوردن و به چه منظور زنده هستن

یا میشه محمد بهتری بود که میتونه تو دنیای واقعی اطرافش خواب ها و اون خیال های خام رو تجربه کنه

چهار سال از رویاهای خودم گفتم از چیزهایی که دوست دارم اتفاق بیافتن و از زندگی خانوادگی خودم

اما این گفتن ها هیچ دردی از درد من دوا نکرد . فکر کنمم دلیلش اینه که من نمی خواستم عوض بشم 

می خواستم  دنیای  اطرافم و عوض کنم . هر چند بار ها ادعای عوض شدن کردم اما فقط راه جنگیدن با بقیه رو

عوض کردم و من خود خود خودم موندم .

اما حالا و تو ابتدای 24 سالگی اتفاقاتی افتاده که دیگه  نمیشه ازش چشم پوشی کرد یا بی خیالانه طی کرد .

اهداف جدیدی روبروم پیدا شدن معیارهای جدیدی برای شخصیت خودم بنا کردم و راستش از خودم خسته شدم

من ادم سیاهی نبودم ادم سفیدی هم نه . من رنگی نداشتم چون اصلا وجود نداشتم . من بین های و هوی خودم

ارزوهام

میکردم و تا جایی که نفس داشتم ازش فرار می کردم . همین واکنش نسبت به درس من کار من علاقه های من

کاری کرد که من همیشه راحت طلب باشم و هیچ مشکلی رو تو زندگیم به تنهایی حل نکرده باشم .

وقتی عاشق شدم هم همین جور بود . بارها مشکلات جور واجوری جلوم سردراورد . زخم زدم زخم زدم زخم زدم

و گاهی هم زخم خوردم . بارها به گریه انداختمش و بارها خودم هم گریه کردم غافل از اینکه گریه کردن یا حماقت

های مدام من نه اون رو و نه من رو به هیچ جایی جز بدبختی بیشتر نمیرسونه . من در حقش خیلی بدی ها کردم

بار ها پشتش و خالی کردم و مرد زندگیش نبودم . بارها با بی توجهی های مسخره خودم کاری کردم بشکنه و

در مقابل شکسته شدنش دست و پای خودم و گم کنم و من هم به همون روز بیافتم . بارها و بارها زندگی تکرار شد.

اما همه چیز فرق کرد و من نمی دونم چجور اما سیاه شدم . شاید ... نمی دونم اختیار یا اجباری در کار نبود

باور کنید . از همان سوال هایی بود که بی اختیار دنبال جواب بودند

سوال این بود که سیاه باش شاید زندگی چسبید . اما نچسبید و نه این اضحوکه خودم رو میگم اون محمد بود

محمدی که من تو دنیای کوچیک خودم رسمش می کردم هیچ شباهتی به این محمد سیاه کله خر بی صفت

نداشت . محمد دنبال ایده الیسم بود نه این اشغال دونی !

و عجیب این بود که خودش میدونست راه نجاتش دست خودش نیست و باید دست به دامن یکی دیگه باشه .

و راستش و بگم تو دنیا بین همه تجربیات خوب و بد تنها چیزی که ارزش جنگیدن داشت و باید برای محمد جدید

بودن به دستش می اوردم شیرین من بود .

وقتی بعد از مدت ها دیدمش و بهش گفتم که چقدر محمدش ضعیف هست و چقدر بدون اون احساس تنهایی می کنه

از توی کیفش یه کتاب دراورد . قران بود . و عکس ادمی که بیشترین زخم ها رو بهش زده لای یه کاغذ لای قران بود

انگار . انگار تموم قانون ها یک باره پاک شدن . اون محمد سیاه بخت زیر بارون ارزوهای دختری که دوستش داشت

شسته شد و صفحه جدیدی تو یه دفتر جدید شروع شد .

و حالا من موندم و یه زندگی که از نو باید نوشته شه اما خطاها و شکست های گذشته رو فراموش نباید کرد.

این وب از این به بعد تا اطلاع ثانوی توسط شخص دیگه ای اداره میشه .امیدوارم من و فراموش نکنید و از صفحه

خاطرات مجازی تون پاک نکنید . هدیه تولد امسالم برای شما نبود اما این مهم ترین هدیه ای بود که میشد به خودم

بدم . فراموشم نکنید

 

 



تاريخ : شنبه 21 دی1392 | 15:50 | نویسنده : محمدرضا |

به نآم او

چشم هایش را بست و دلش را صاف کرد . عادتش شده بود که صبح ها با نیت صاف و  اصلاح در کار مردم از در چوبی

خانه بیرون برود و شاید باور نمی کردهمین نیت چقدر دلش را خوشحال و با نشاط می کرد . سر کوچه که می رسید

یک پنج هزارتومنی تانشده را از زیر در خانه ی ننه اکرم می انداخت پایین و بعد با خنده ای عریض از طول خیابان چشم

بسته می گذشت تا ایستگاه مترو چادرش را تا می کرد و درون کیفش میگذاشت و در واگن های آخر مترو  مشغول

دست فروشی می شد . کیناز دختر هفده ساله ای بود که در ابتدای جوانی تمام علاقه هایش را کنار گذاشته بود و

تمام فکر و ذکرش شده بود همین کار و دست فروشی در مترو خط یک تهران . صبح ها از ایستگاه شاهد سوار مترو

می شد و تا بعد از ظهر بدون توقف درون مترو فروشندگی می کرد . روزهای خوب و بد زیادی تجربه می کرد . روزهای

که با ماموران شهرداری برخورد داشت شاید بدترینشان بود چون می دانست قطعا این کلاشان بدون چشم داشت

دست از سرش بر نمی دارند و او هم مجبور بود سهمی از درآمد روزش را با آنها تقسیم کند . بعضی وقتا هم جر

و بحث با بقیه فروشندگان باعث اوقات تلخی او می شد . اما در عوض روزهای خوب زیاد دیگری بود و او دلش

به همین روزهای خوب خوش بود . روزهایی که دختری در مترو از شدت بی حالی از حال میرفت او تمام کارش را

متوقف میکرد و به حال او رسیدگی می کرد . وقتی پیرزنی با زنبیل بزرگ خرید میوه جاتش  نمی توانست تکان بخورد

او تا در خانه اش می رساند و از همین کمک ها هم گاه گاهی به او نان و نوایی می رسید .بعد از تمام شدن   

فروش چادرش را از کوله اش در می آورد . ایستگاه تجریش پیاده می شد و طبق معمول همیشه ده دقیقه قبل از

اذان مغرب داخل امامزاده بود .با آب  سرد وضو می گرفت و بعد از نماز روبری ایوان امامزاده می نشست.

لبخند عریضی روی صورتش نشسته بود و هرگز خم به ابرو نمی اورد  چشم هایش را فقط به آن گنبد فیروزه ای

میدوخت و تلالو چشم هایش مثل ستاره ها لحظه ای از درخشش نمی ایستاد . یک شب سرد زمستانی وقتی

حیاط را برف پوشانده بود زیر برف نشسته بود و به آنجا خیره شده بود . تمام تنش از سرما میلرزید اما گرما را حس

میکرد . جایی میان سینه اش از شدت امید میسوخت و همین برای خنده آن روزش کافی بود .ساعت به ده نزدیک

می شد و این یعنی کم کم باید به خانه برود اما .... اما امروز فرق میکرد توان خانه رفتن را نداشت برای همین هم

سرجایش نشست .چادرش را روی سرش کشید و آرزو کرد . پلک هایش سنگین شد . سنگین تر . و به خواب فرو

رفت یا شاید هم از شدت ضعف بیهوش شد . چشم هایش را که باز کرد لباس سفید زیبایی تنش بود . تاج الماس

روی سرش میدرخشید و همچنان خنده روی لبهایش. در باغ بزرگ سرسبزی که جوی های آبش از عسل شیرین تر

و میوه هایش از میوه های ما شیرین تر روی یک  تاب نشسته بود و به تمام دخترک های کبریت فروش تجریش نگاه

میکرد.

 


موضوعات مرتبط: بحث اجتماعي ، روایت یک شخص

تاريخ : یکشنبه 15 دی1392 | 15:47 | نویسنده : محمدرضا |

به نآم او

سلام ننه موجی . حالت خوب است ؟ می دانم دلت برایم تنگ شده . همان طور که من الان دلم یک دنیا برای تو

برای ان غرغرهای همیشگی برای ان گیر دادن های الکی تو تنگ شده است . برای اینکه اینقدر سرم را توی

گوشی و تلویزیون نکنم برای اینکه اینقدر به تو دروغ نگویم و برای اینکه اینقدر در خانه روبرویت نشینم می دانم

دلت برای بغل کردن بچه هایت تنگ شده و می دانم لحظه شماری می کنی تا دوباره وقت آشپزی از پشت

سیخونکت بزنم . باور کن ننه موجی دل من هم برایت تنگ شده است . دلم می خواهد همین الان کنار تو باشم

دلم می خواهد خانه را برای امدنت چراغانی کنم و تمام کوچه را جارو بزنم و بشورم . یک پلاکارد خوش آمد برایت

بزنم و وقت آمدنت اوین نفر تو را روی پیشانیت ببوسم . دلم چیز های زیادی می خواهد ننه موجی . تو خوب این را

می دانی و میترسی . می گویی بلند پروازم و یک روز از همین روز ها به خاطر همین بلندپروازی ها همین را هم

که دارم از دست می دهم اما نگاه کن ننه من دیگر هیچ چیزی ندارم . راستی این خدمت لعنتی هم دارد تمام می شود

پس آن هدیه تمام شدن سربازیم را اماده کن . یادت که هست قول داده بودی آخر و می دانم قول هایت را مردانه

عمل می کنی . می خواهم تمامش کنم و راحت بشوم . از رفتن و امدن هایش خسته شده ام . از لباس های

استتار کویری و آن کلاه مزخرفش خسته شدم. از بیدار شدن زیر سقف های چوبی متنفر شدم . و بیش از همه از

دور بودن از تو و بچه ها . چقدر دوست دارم یک روز وقتی همه چیز تمام می شود بیایم و سر روی پاهایت بگذارم

و با لبخند مرموز و موزیانه ای بگویم وقت است تا تلفنت را در بیاوری و به مادرش زنگ بزنی تا قرار خواستگاری بگذاری

و چقدر دوست دارم یک بار فقط یک بار نسبت به حرف های من عکس العمل جالبی نشان بدهی . چقدر دلم

می خواهد یک بار خودت بخواهی با شیرینم حرف بزنی . چقدر می خواهم وقتی در مورد دخترهای ترشیده فامیل

حرف می زنیم بگویی گور بابای همشون برگرد سر همون شیرین خودت . ببخشید بگذار اشک هایم را پاک کنم

چقدر دلم می خواهد با افتخار بگویی من پسر توام و او عروس تو ! چقدر دوست دارم به خواهر های خاله زنک بازت

بگویی که دیگر به فکر محمد نباشید و این وصله ها به ما نمی چسبد و پسرمان داماد شده و ازین حرفا !

چقدر می خواهم دست هایت را روی پوست زبر و خشن صورتم بکشی و شکستگی ها چین ها و اثرات پیر شدن

را روی صورتم بفهمی و بعد گریه ات بگیرد که مگر بر تو چه گذشته است!!! چقدر تو را دوست دارم ننه موجی ؟

هیچ کسی نمی داند حتی خودم . می دانم رابطه هایمان اصلا با هم خوب نیست اما همین خوب نیست هم

بهتر از خیلی هاست و من به همین خوب نیست امید وارم می دانم روزی خواهد امد که تو با سربلندی بگویی

من پسر توام . و چه قدر دوست دارم وقتی مرا پسرم صدا می کنی .


موضوعات مرتبط: دلنوشته ها ، زندگي من

تاريخ : پنجشنبه 12 دی1392 | 20:49 | نویسنده : محمدرضا |

به نآم او

شب یلدا بود و من در یک ماموریت کاری به شهر دیگری اعزام شده بودم . شب یلدا بود و طبق سنت هر ساله

باید امشب را پیش خانواده می گذراندم اما چه می شود کرد ! کار است و هزار دردسر ! نزدیک ساعت یک بود

که از دلتنگی و بیکاری گوشی قدیمی ام را گرفتم و اسم ها را یکی یکی بالا و پائین کردم تا رسیدم به اسم تو .

می دانم اگر زنگ بزنم از نبودن من خاطرت تنگ و است و دلتنگی می کنی و شاید هم دلتنگی هایت اشک شود

و آنوقت چه کسی می تواند پشت تلفن تو را دلداری بدهد ! از این دلهره ها متنفر بودم نمی دانستم . ریسک تماس

بالا بود و عاقبتش نا معلوم . اما با این حال دکمه سبز را فشار دادم و تماس گرفتم . بوق ممتد و بدون جواب .

یک بار دو سه چهار . ناگهان صدایت آمد : الو

مثل همیشه پر انرژی و نشاط  . پشت تلفن هم می توانم تصور کنم الان لبخندی عریض روی لبهایت نشسته و می خندی

و این خود برای من کافی است .: خوبی ؟

حسرتی می کشی و می گویی : شب چله من و با خواهرات تنها گذاشتی توقع داری خوب باشم ؟ تازه این سام هم

سرما خورده و دمار از روزگارم در آورده . اون صافات هم که من باید تکلیفاش و بنویسم !

می خندم و میگم : خوب پس حسابی افتادی تو زحمت ؟

: می خندی ؟؟؟ بیا این جا یک حالتو و بگیرم که کیف کنی !

دلم هر لحظه بیشتر و بیشتر هوای تو بچه ها را می کند ته بغض بزرگی در گلویم می نشیند

می گویم : دعا کن زود تر تموم شه بتونم برگردم پیشت اینقدر دست تنها نباشی .

می خندی و میگی : برو بابا این فیلما رو سر ما در نیار معلومه اونجا داری خوش میگذرونی !

به نشانه تمسخر می گویم : آره نیگا از خوشی دارم بال بال میزنم !

جواب می دهی : یعنی توهم هنوز دلت تنگ ما میشه ؟

: دختر جون هنوز من و نشناختی انگارا ! اوپس ببخشید می دونم ازین حرف بدت میاد

سکوت سردی کرده ای : کاری نداری ؟ من برم سامی داره گریه می کنه خداحافظ

می دانم خبری از گریه بچه نیست و تنها دلشکسته بودنت را می خواهی پنهان کنی .

حدسم درست بود پشت تلفن نمی شود خیل حرف ها را زد و خیلی چیزها را درست ادا کرد  !

سیگارم را روشن می کنم و کنار پنجره می روم . به گنبد امام رضا نگاه می کنم و تصاویری از گذشته به ذهنم

خطور می کند . یادت هست شیرین ؟ بعد از عروسی سه روز برای زیارت آقا اومده بودیم مشهد و چقدر

خاطره شد آن سفر ! هر چه بودیم را کنار گذاشته بودیم و حتی اگر شده بود برای چند روز لباس انسانیت پوشیده بودیم

یادت هست وقتی با چادر سفید کنار حوض آب وضو می گرفتی ؟ یا وقتی بعد از زیارت از من میخواستی برایت

دعای کمیل را بخوانم ؟ یا شب نشینی های هتل را که در آغوشم با خدا درد و دل می کردی و قسم به این و آن

می دادی که ما را در زندگی مان خوشبخت کند ؟ بعد از آن سفر دیگر فرصت نشد با هم به مشهد بیاییم شاید هم

برای همین هم شد اصلا که تمام قول هایمان را فراموش کردیم و شدیم همین امروزمان !

صبح روز بعد به شکل معجزه آسایی تمام امور اداری تمام شد و رخت سفر بربستیم به سوی خانه .

فکر اینکه می توانم تو را با بچه هایمان ببینم جرقه امیدی بود برای تحمل ساعت های سخت دوری از تو

علی الخصوص که بعد از اعتیاد به دستپخت تو نزدیک به پنج روز بود هیچ چیز درست و حسابی نخورده بودم

دیدن سام و صافات و در آغوش گرفتن حاصل زندگی مان . دیدن خنده های زیرکانه تو . تمام زندگی من همین ها بود

چشمم را که باز کردم هواپیما فرودآمده بود و کیفم را بر میداشتم . دم در خانه که رسیدم صدای اذان می آمد .

نمی دانم چه شد اما دست هایم را روی زنگ که گذاشتم بی اختیار گفتم لباساتون و جمع کنید می خوایم بریم سفر

صافات پشت آیفون گفت : می خوایم بریم خونه مامان بزرگ ؟

خندیدم : نه دختر جون می خوایم بریم خونه امام رضا

صافات خندید و گفت : میشه کربلا ؟؟

من : نه اونجا خونه امام حسینه . این یکی خونش مشهده

و بعد بالا رفتم . دم در منتظرم بودی و اخم هایت در هم بود بی حرف و بی مقدم فقط در آغوشت گرفتم

و تو با چشم هایی گرد شده از تعجب : چیزی شده ؟

سرم را بالا آوردم و درون چشم هایت زل زدم : دلم خیلی برات تنگ شده بود . بعد بین دو چشمت را بوسیدم.

حالا هم اگه میشه برو وسایلت و جمع کن با بچه ها میریم سفر .

با تعجب : نیومده می خوای بری ؟ کجا ؟؟

من : مشهد .

اسم مشهد را که به زبان میاورم رنگ و رویت فرق می کند انگار هوایی شدی و دلت گرفته . خنده تلخی میزنی و

می گویی درس و مشق بچه ها رو چه کنیم ؟

من : بابا سه روز غیبت که دیه این حرفا رو نداره ها ! یادت نیست سربازیم و ؟

و تو از به یاد اوردن سربازی من خنده بزرگی می زنی و در عرض یک ساعت خودم و تو را با دو تا بچه فسقلی

را در ابتدای شب در جاده تهران مشهد پیدا می کنیم . نمی دانم اما برعکس همیشه این بار دلهره ترس و

منفی نگری ندارم برای سفر . چادرت را اماده کرده ای درون ماشین هم چادر را دور خودت پیچیده ای و برای

من و بچه ها خیار و پرتقال پوست می کنی . زیر چشمی من را نگاه می کنی و درون چشم هایت بغض بزرگی

پنهان شده. بچه ها کم کم می خوابند و من و تو تنها به جاده نگاه می کنیم . کیلومتر ها کم و کم و کمتر می شوند

تا نزدیک صد که می رسیم . برای استراحت و چرت کوتاهی ماشین را کناز میزنم . چشم هایم را بسته ام

و خودم را به آن راه زده ام . صدای دعا خواندنت می اید صدای اشک ریختنت هم همین طور و باور کن چه صدای

دلربایی داری وقتی دعا  می خوانی و اشک میریزی .

دست هایم را میگیری و می گویی : آقا محمد . میشه راه بیافتی نماز صبح اونجا باشیم ؟

چشم هایم را باز می کنم . و باز تعجب نگاه می کنم آخرین بار که آقا محمد گفته بودی یادم نیست !

اما شنیدنش از تو شیرین است و در کمتر از چشم بر هم زدنی خودمان را در پارکینگ حرم می بینیم .

نمی دانم چه قسمتی بود که امشب اینجا باشیم . اما قسمت شیرینی است . بچه ها را بیدار می کنیم

من سامی به دست و تو همراه با دختر هشت ساله مان صافات با آنر چادر سیاه مدرسه ایش با سلام مخصوص

وارد حرم می شویم و آنجا بود که صدای هقهقت را شنیدم . صافات از گریه تو احساس نا امنی می کند و خودش

هم شروع می کند به گریه کردن . نمی خواهم دخالت کنم و سعی نمی کنم حواست را پرت کنم بغض بزرگی بود

باید خالی شوی و حق هم داری آخر خودم هم میدانم زندگی در این روزها بسیار بسیار سخت تر از آن روزهای اول است

سام روی دستانم خوابیده است صافات کنار تو سعی می کند ادای تو را در بیاورد و چادرش را هر لحظه به طرفی می کشد

و تو در حالی بی توصیف با چشم هایی خیس زیر لب چه می خواهی نمی دانم .

و من میان این همه اشتیاق تو . میان این همه خلوص نیت تو گم می شوم . و تنها با گرفتن دستانت پس از طلوع

خورشید می گویم بریم همون هتل قبلی یا یه هتل جدید ؟

و تو با لبخندی سبک دقیقا مثل همان روز اول زندگی دو نفره مان می گویی هر جا که سقفی باشه و سایه خدا

بالا سرمون باشه .

دست هایت را میبوسم و با عرض ادب از حرم خارج می شویم .

 


موضوعات مرتبط: دلنوشته ها ، هپلوت

تاريخ : سه شنبه 10 دی1392 | 19:50 | نویسنده : محمدرضا |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.