از من که گذشت دختر اما جان عزیزت مراعات بقیه را کن 

چشمهایت ماه و لبانت عسل 

خواهشا رخت را در کوچه و بازار به رخ نکش

روزه خواران دنبال دیدن ماه و چشیدن عسل اند



تاريخ : جمعه 13 تیر1393 | 14:7 | نویسنده : محمدرضا |
يادت هست ؟ گفته بودم همه شهر شده اند تو ؟ هنوز همه شهر تواند و من هنوز همه جا همه وقت و با همه كس فقط تو را ميبينم

تاريخ : شنبه 7 تیر1393 | 21:13 | نویسنده : محمدرضا |
بهار یعنی در اوج زمستان روی لبهایت خنده نشسته باشد.تابستان یعنی در گرمای اشتیاقت بسوزم.پاییز یعنی خاطرات یک پیاده روی با تو ولی زمستان یعنی اکنون که نه خنده هست و نه اشتیاق و نه تو



تاريخ : پنجشنبه 29 خرداد1393 | 0:36 | نویسنده : محمدرضا |
به نام او هميشه وقتي مي خواهم مطلبي را شروع كنم و ايده جديدي در ذهنم شروع شده است به اين فكر مي كنم كه اين ايده چقدر در زندگي من نقش و تاثير داشته و چقدر مي توانم اصل مطلب را بيان كنم و جالب تر اينكه من هميشه رگه ها و ريشه هايي از خيلي از داستان ها را در زندگي خودم ميبينم . دختري كه پاي پسر

مي سوزد.مردي كه پاي همسرش مي سوزد. مادري كه پانزده سال تاوان گناه فرزندش را مي دهد.زني كه به

پسري همسن دختر خودش دل ميبندد و ده ها سوژه كه هر كدام را اگر بخواهيم با تفاصيل و جزييات نگاه كنيم

مي شود يكي ازين سريال هاي ايران و تركيه اي.و جالب تر  اينكه من هميشه خودم را بيرون ماجرا مي اندازم و

از بعدي خارج از داستان نگاه مي كنم و بعد فكر مي كنم و به نتيجه اي ميرسم تا خودم را روزي مثل بقيه در

مخمصه داستان هاي كليشه اي نبينم. راستش آن اوايل كه پدرم همسر دوم اختيار كرده بود شده بودم بت

آنقدر سوت و كور بودم و در افكار خودم زندگي پدر و مادرم را تصور مي كردم اينكه چقدر خوب ميشد پدرم اصلا

پي زندگي بهتر از ان روزمان نبود و هيچ وقت مسيرش به خرمشهر نمي افتاد.اينكه اصلا چقدر خوب ميشد

مادرم راضي ميشد به همراه پدرم به آن شهر برود و قيد اين ايراد را خط بكشد كه بچه هاي ما در انجا بي فرهنگ

بار مي ايند . چقدر خوب مي شد پاي پدر به دوبي و ابوظبي باز نمي شد و اين عشق تجارت در سرش نمي افتاد

اما همه و همه اين ها بابت مادرم بود.راستش خودم هم از گفتن اين حرف شرمم مي ايد اما ازدواج دوم پدرم

خيلي به نفع من و برادرم بود. آزاد بزرگ شديم و هر كاري خواستيم كرديم و هر چه خواستيم از پدرمان

حق السكوت گرفتيم .اما چشم هايمان باز بود. ديدم كه مادرم و مادربزرگم روبروي ما ارام ارام ميميرند و ميسوزند

براي همين قول دادم هيچ وقت نگذارم من شبيه پدرم شوم.هميشه در دلم ميخواستم مادرم شاد باشد لباس هاي

با رنگ شاد بپوشد. هميشه ميخواستم بخندد و در چشم هايش اثري از دوري پدر نباشد.خيلي دوست داشتم

مادرم اصلا فراموش كند كه مردي در زندگيش داشته اما نشد.مي دانستم هيچ وقت هم نمي شود اخر مي دانيد

مادرم يك خانواده سنتي و كاملا مرد سالاري داشت.ان موقع ها حتي درون فيلم ها تز هاي زن سالاري نبود

امار طلاق پايين بود و ازدواج ها انقدر ساده برگزار مي شد كه انگار در خانه را باز كردند و دخترها را مياندازند بيرون

مادرم هم در نوزده سالگي با پدرم ازدوج كرده بود و جواني شان با هم سپري شده بود. طبيعي است اگر پانزده

سال كنار كسي باشي در دوري او خواهي سوخت.و مادرم هم سوخت و ما هم فقط نگاه كرديم .

كم كم ما هم بزرگ تر شديم و دايما نگاه مان گسترده تر مي شد.و باز هم نمي خواستيم مثل پدرمان باشيم

مي خواستيم كسي باشيم كه همسرش بتواند به او تكيه كند و مردي كه حتي اگر از مال و دار و ندار دنيا هيچ

چيزي نداشته باشد خانواده اش را پشت سرش داشته باشد.تا اينكه او امد.فكر مي كردم مرد شده ام

داستان هايم برايش جذاب بود.حتي با نگاه هايم مي توانستم به قهقهه اش بندازم.هميشه وقتي به من چيزي

مي گفت سعي مي كردم انجامش بدهم و دلش را هيچ وقت نشكنم .مي دانستم از هيچ لحاظي به هم

نمي خوريم بار ها هم به او گفته بودم كه ميدانم لايق او نيستم اما او ميگفت بمان و هر دو ميمانديم.

راستش او زيادي عاقل بود فكر كنم تقصير پدرش بود كه معلم بود و او را تشويق مي كرد و او هم درس خوانده بود

و رفته بود دانشگاه.فكر كنم اين تز هاي فمنيستي امروز درونش اثر كرده بود .اما او هم پاي من سوخت

مثل مادرم كه پاي پدرم سوخت. هميشه بين خنده هايمان ناگهان دلش مي گرفت مثل مادرم بين خنده هايش

هميشه صبر مي كرد اما دلداري نمي داد.هميشه راه حل مي داد اما پس گردني نميزد كه برو.هميشه و هميشه

كارهايش هميشه ناقص بود. هميشه آنقدر زيبا مي خنديد كه حيران مي ماندي .هميشه دست هايت را كه

ميگرفت فكر ميكردي پرواز مي كني اما هنوز عادت نكرده با سر ميخوردي زمين.

مي دانيد زيبا ترين حرفي كه به من زد چه بود ؟

هيچ وقت فراموش نمي كنم . آن روز مثل هميشه بعد از پادگان رفتم تا او را ببينم كيف پولي رو تو پادگان يادم رفته

بود كارتم هم هيچ پولي نداشت اما رو نداشتم ازش پول بگيرم. وقتي همديگه رو ديديم پيشنهاد دادم كه يكي از

تارتلت هاي توت فرنگي محبوب مون رو بخوريم و اون هم موافقت كرد.وقتي خورديم متوجه شدم هيچ پولي ندارم و

سريع رفتم بيرون و از يكي از رستوراني ها ده هزار تومن قرض گرفتم و بهش قول دادم كه اون شب واسه يه ساعت

ظرف هاشون و بشورم . و واقعا همچين چيزي شد. و اون فق۵ط يك خسته نباشيد گفت و اون هنوز كه هنوزه

قشنگ ترين حرفيه كه بهم گفت .

يادش بخير . همه مي سوزيم به ياد خسته نباشيد ها و دوستت دارم ها



تاريخ : جمعه 16 خرداد1393 | 20:59 | نویسنده : محمدرضا |
به نام او چشم هایم باد کرده اند . خواب هایم حداکثر یک ساعت می شوند .نمی دانم چه شده است که حتی پوستم کم کم دارد میافتد و رنگ عوض می کند. لب هایم اما قفل شده اند و اخم هایم محکم .راستش خیلی مشتاقم که باز یک دل سیر گریه کنم علی الخصوص که این روزها باز هم رضا را دیده ام دارد مثل تو می شود . دارد وجودم را رنگ می دهد دارند میخنداند اما باور کن نمی خواهم . چند روز پیش خواستم نابودت کنم اما مگر لبخندت می گذاشت ؟ دوست داشتم بزنم و له و لورده کنم عکست را اما باور کن دست هایت نمی گذاشت . باور کن مرا گرفته بودی باور کن تو کنارم بودی . دوست دارم پاره شان کنم تا تو هم راخت شوی و فراموشت کنم اما اما اما اما چه ؟ هیچ کس نمی داند و من هم نمی دانم

تاريخ : یکشنبه 11 خرداد1393 | 21:29 | نویسنده : محمدرضا |
+صدايش را مي شنوي ؟؟؟

-انگاري صداي گلنگه !‌

+آره دارم گور خودم و مي كنم . نمي دونستم مردن هم اايقد سخته . حتي نمرديم بقيه گورمون و بكنن



تاريخ : چهارشنبه 31 اردیبهشت1393 | 21:38 | نویسنده : محمدرضا |

به نام آب باران دریا . به نام خدا

زهنم به شدت درگیر و دار شروع جدیدیه ! میخوام حالا که خدمتم بالاخره تموم شده دست از یک سری

 کارای قبلیم بردارم و زندگیم و شروع کنم ! راستش قصد مهاجرت رو دارم اما کنارش خیلی دوست دارم که

بمونم و مبارزه کنم . این چند روز کارم شده تدقیق و مطالعه در رشته های دانشگاهی تا شاید اگر شد

 بمونم و درس بخونم و بعدش مهاجرت کنم اما می دونی ؟ موندن کمی واسم سخته چون خوب دیگه چیزی

ندارم که بخوام براش اهمیت قایل بشم و امید بهم بده ! من بدون بعضی از ادما یه زمین خشک بیشتر

نیستم و متاسفانه یه زمین خشک به هیچ دردی نمی خوره !



تاريخ : شنبه 6 اردیبهشت1393 | 13:40 | نویسنده : محمدرضا |

به نام او . که در همین نزدیکی آرام به من می خندد

بالاخره بعد از تحمل ۶۶۰ روز تمام شد . همین اجباری لعنتی را می گویم که اصطلاحا به آن می گویند سربازی !

هر چند از نظر من مزخرف ترین قانون دنیاست و این مقوله که سربازی میری مرد میشی امروز کاملا برعکس است

و سربازی رفتن برابری می کند با نامردی تمام ! واقعا ایرانی ها توقعاتی دارند عجیبا غریبا ! در نوزده سالگی و

انجایی که باید کار کنی یا تحصیل کنی و برای خودت انگل اجتماعی شوی میفرستند لای یک مشت نظامی

که تنها قانونشان منفعت است و بعد می خواهند که لای اینها مرد هم بشوی ! راستش من اصلا قصد نداشتم

یعنی اصلا در مرامم نبود هیچ وقت برای کسی سر خم کنم چه برسد به احترام نظامی گذاشتن اما خوب

خواستم از ایران برم بیرون گفتند باید بری اجباری . خواستم کار کنم گفتند باید بری اجباری . خواستم مزدوج شم

شرط اول والده ی عروس گرام هم این بود که مرد باشی و اجباری بری !

ما هم که دیدیم هیچ جوره نمی شود فرار کرد خفت سر خم کردن رو برای خوشحال کردن عروس قبول کردیم و

در یک اقدام سه فوریتی مصوبه مجلس و دولت راهی اجباری شدیم .

ان اوایل انقدر سخت بود که کارمان شده بود شکایت و شکایت و شکایت از زمین و زمان گله مند بودیم و فکر

میکردیم عجب غلطی کردیما ! اما خوب وقتی با دویست و ژنجاه هزارتومان ناقابل امریه مان از زاهدان به تهران

برگشت خورد و ما اقتادیم نزدیکی های عیال و عروس اینده گرامی خوشحال شدیم و به این اجباری نظری مثبت

پیدا کردیم . شد همان شرایط را تغییر دادن و ما هم خوشحال خوشحال هر چند وقت یک بار به دیدن عروس

رفتیم و ایام به کام بود هر چند پیچ و خم روزگار کاری کرد که در آخر کار نه عروس پیش ما باشد و نه دیگر حالی

برای دویدن  اما خوب بالاخره این عملیات مرد شدن تمام شد ! هر که داشتیم دادیم هر چه داشتیم دادیم

عمر مان آنقدر تلف شد که هیچ توانمان تحلیل رفت هم هیچ آخرش با منت انداختمان بیرون که فقط برو گمشو !

انقدر دلم از خودم پر است که می خواهم زندگیم را به فاک بدهم اما راستش نمی توانم

اما میخواهم کمی درد و دل کنم . ازین که به جرم تولد درون این مرز و بوم که نمیدانم چرا همه به ان افتخار می کنند

۲۲ماه از عمرم را هدر دادم راستش اکنون از ایرانی بودن پشیمانم دلیل هایم هم زیاد است و یکی دوتا نیست

من واقعا متنفرم !

اما خوب حداقلش این است که میتونم در اینده ای نزدیک راهم رو بگیرم و ازینجا بروم

و خبر خوبش برای خودم این است که برای همیشه میروم

هر چند اکنون در نقطه صفر ایستاده ام و به تمام  دنیا از دید هیچ و پوچ نگاه می کنم



تاريخ : سه شنبه 2 اردیبهشت1393 | 19:14 | نویسنده : محمدرضا |

به نآم او

زندگی جدیدا روی های زیادی را به من نشان می دهد

تلخ است که تازه می فهمم از نقطه صفر هم پایین ترم

اما شیرین است که می خواهم تمام این راه های نرفته را جبران کنم

سودای عاشقی در سرم می پرورانم

به امید آنکه بتوانم آرام و عاشقانه در گوشت بخوانم من توانستم

و باور کن من میتوانم



تاريخ : جمعه 16 اسفند1392 | 22:3 | نویسنده : محمدرضا |

به نآم او

دست هایم می لرزید

نمی توانستم قدم بردارم

ترس از جاده ای نو در دلم طوفانی به پا می کرد

در خودم احساس سیاهی و تباهی می کردم

ترس بر نور وجودم غلبه می کرد

ترس از اسیری

شکست

نا آشنایی

به ناگاه غریبه ای آمد تنها برای یک ساعت

دستم را نگرفت

در گوشم چیزی نخواند

نگاهش هم چیز خاصی نداشت

اما آنچنان مرا از خودم بیخود کرد که

ترس راه شکست نور بر تاریکی غلبه کرد .

-----------------------

می خواهم بدون ترس زندگی کنم

 



تاريخ : دوشنبه 5 اسفند1392 | 18:30 | نویسنده : محمدرضا |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.