مرد فراموش شده

سلام ريرا .  

مدت زيادي گذشته از آخرين حرف زدن هاي من و تو .  

و نمي داني چه بسيار دلم تنگ شده است براي تو و بودن كنار تو .باور كن آن قدر كم آورده ام كه  

حتي نمي دانم اگر روزي دوباره نگاهم در نگاهت بيافتد چه بشود و چه خواهم گفت ! 

مي داني چقدر خسته ام و مي داني چقدر محمد روزهاي خوب مان تغيير پيدا كرده  

مي دانم مي داني چون اين شرط عاشقي است كه دلت بداند در دلش چه خبر است  

مي دانم كه مي داني و مي فهمي رنج هاي دويدن و نرسيدن و باز هم دويدن ها را .  

مي دانم كه درك كرده اي رسيدن به ارزو ها روياها انقدر ها هم كه فكر ميكرديم اسان نيست  

و مي دانم كه مي داني اين روزها در دلم چه غوغايي دارم  

غوغايي كه انگار لحظات اخر يك مسابقه نود دقيقه اي از تمام دنيا يك هيچ عقب هستم و به اشتباه يكي  

روي من خطا كرده ان هم در محوطه جريمه!‌من هستم و يك دروازه بان و البته پشت او تمام دنيا  

در دلت ميداني كه حتي اگر توپ را هم بزني به داخل دروازه نخواهد رفت اما جرات پا پس كشيدن را نداري 

اشوبم ولي نه توان تحملش را دارم و نه جرات پا پس كشيدن  

و باور كن گاهي از همين ها همين ترس هاي شوم و فكرهاي سياه هم خسته مي شوم  

اما تنها اميدم همين يك ذره روشنايي هايي كه گاهي در دلم مي درخشد باعث مي شود تا بمانم  

ميداني دوست ندارم باز هم نا اميدت كنم و باز هم براي خودم درد و براي تو اشك بخرم اما  

به تو براي اين زندگي احتياج دارم  

من بدون تو چه خواهم بود و چه خواهم شد  

نمي دانم .

+ نوشته شده در  جمعه ۸ اسفند۱۳۹۳ساعت 19:9  توسط محمدرضا  | 

به نام او  

چشمم به جاده خشک شده بود . تقریبا سه روز تمام است نخوابیده ام و از فرط کار گاهی حتی نمی توانم  

بدون نوشیدن نوشیدنی های مختلف پشت فرمان بنشینم . شب از نیمه هم گذشته و چیزی تا صبح نمانده 

 جاده هم آنقدر پیچ و خم دارد که از خطر به خودت اجازه اشتباه ندهی . در سرت هزار فکر و ماجرا می گذرد 

دلت روشن است و کمی هم خوشحال البته کمی بیشتر از کمی .می خندم و شیشه را در ان هوای سرد  

کمی پایین میارم و هوای سرد جایش را به گگرمای بخاری میده . و همینکه هوا کاملا سرد می شود لرزش  

پاهای تو را احساس می کنم نیم نگاهی به تو می کنم و میخندم .ماشین را جایی پارک می کنم دست  

و صورتم رو اب میزنم و و کمی کنار درخت ها میایستم . در دلم هزار غوغاست و هزار شادی  

تقریبا این اولین شب ما بودن است . همین چند ساعت پیش بود که بالاخره ریغ ازدواج را سرکشیدیم !  

سخت و اسان با کراهت و با شیرینی یا هر چه که بود در هر صورت تمام شد . اکنون باید صفحه جدیدی را  

برای تمام بودن هایمان شروع کنیم . و تو میدانی من چقدر از کلیشه ای بودن هایمان بدم میاد پس 

مثل خودمان باشیم ! ...  

سوار ماشین میشوم و مسیر باقی مانده را هم میروم . از این پیچ دریا هم پیداست صدای موج ها را در ذهنم  

مرور می کنم خستگی ام تمام شده و حالا به ماشین تکیه میکنم و دست به سینه منتظر می مانم تا  

 تازه عروس مادرم چشم باز کند و به من بپیوندد . طول نمی کشد حداقل به اندازه رسیدن مان نیست  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۸ دی۱۳۹۳ساعت 19:17  توسط محمدرضا  | 

به نام خدا  

و زمان چه زود دیر می شود  

انگار همین چند لحظه پیش بود که تولد ایده نوشتن در این دنیای مجازی در سرم شکل گرفت و من  

دست به کیبورد شدم و نوشتم و نوشتم و نوشتم  

اما راستش نمی دانم چه شد با من و دلم و فکرم که اکنون هر چه دنبال حری برای گفتن و یا داستانی  

 برای سرودن می گردم به دیوار بسته ای می رسم که رویش نوشته اند ناتوانی ! 

خودم هم می دانم شاید دیگر ان توان و حوصله سالهای نوجوانی و ابتدای جوانی و دنیای جدید را ندارم  

اما رسیدن به حد ناتوانی هیچ وقت در مخیله ام نمی گنجید ! 

اما گاهی مثل او  

باید شروعی تازه داشت و شروعی تازه کرد ! 

باید این دیوار بزرگی ناتوانی را شکست حالا یا مثل من ارام و با طمانینه ی کامل یا کاملا طوفانی  

چند روز دیگر وارد بیست و پنج سالگی خواهم شد و در صفحات زندگی راستش با معیار های جامعه  

هیچ نقطه درخشانی ندارم . حتی هنوز در مقابل مردانگی دوست های متاهل خودم خیلی وقت ها کم میاورم  

خیلی وقت ها میترسم روی یک حرف خیلی مردانه بایستم خیلی ترس دارم یک روز روی همه گذشته ام خط  

بزرگی بکشم و برای همیشه نابود بشم . و همه خوب میدونن ترس برادر مرگه !   

و راستش من مرگ رو هر روز تجربه می کنم چه اونجا که خل میشم و تصمیم میگیرم شروع کنم یک راه جدید رو  

و چه اونجا که تصمیم میگیرم دیگر در این راه نباشم !  

راستش کمی سخت است بدون هیچ حامی و پشتوانه ای خودت را بکوبی و از یک خانه یک اتاقه بشوی یک برج 

و متاسفانه من حال یا به خاطر ان غرور و ان شخصیت خاص در خانواده و یا به خاطر انتخاب های اشتباه خودم  

هیچ وقت نتوانسته ام یک حامی برای خودم داشته باشم . شاید  

شاید تنها حامی من کسی باشد که هنوز به شکل عجیبی به من ایمان دارد  

ایمانی که هنوز برای من سوال برانگیز و دیوانه کننده است  

اما خوب من هم جدیدا خیلی دل به دریا زده ام و جواب این به دریا زدن ها و نجات پیدا کرده ها را هم دیده ام 

دل به دریا زدن برای بی ایمان ها اصلا اسان نیست  

و من تنها نه بگذارید بهتر بگویم  

من با خدای دوست داشتنی خودم و با یاد کسی که هر دویمان دوستش داریم  

باز هم دل به دریا میزنیم و خوب میدانم باز هم به شیوه ای غیر قابل باور نجات پیدا می کنیم ! 

و من باز هم می نویسم  

برای خودم  

برای خدا  

برای نفس کشیدن و برای زندگی کردن  

و تو هنوز حامی من خواهی بود .

+ نوشته شده در  جمعه ۲۸ آذر۱۳۹۳ساعت 20:8  توسط محمدرضا  | 

به نام او این روزها چقدر زود می گذرند و چقدر زود زمانه تمام زخم های زندگی را می پوشاند همه این روز ها می خواهند یک دستی بزنند و خبری از زندگی من بگیرند و راستش خودم هم کمی به همه یه دستی میزنم و تا الان به جواب های شگفت انگیزی رسیدم مثلا اینکه دهه هفتادی ها همه در سال ازدواج خواهند کرد و حتی برادرم هم عاشق یک دختر شده که کلا همه با او مخالف هستند . میدانم دارد حماقت می کند اما باید تجربه کند مردک ابله دارد با همه لج بازی می کند و هر کاری می کندذ تا فقط روی ما را سیاه کند اما کور خوانده انگار خبر ندارد من از او رو سیاه ترم و انقدر ها زود تر از ا او عاشق شده بودم که حتی به ذهن او خطور نمی کرد انگار خبر ندارد که تمام فامیل دارند یک دختر را به من پیشنهاد می دهند انگار خبر ندارد حتی سربازی نتوانسته او را کمی بزرگ تر کند و انگار اصلا خبر ندارد که مرد ها برای تصاحب زن ها نمی جنگند فقط سر به پایین خم می کنند و اگر شد و همه ی عالم خواستند ان وقت ازدواج می کنند !
+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ شهریور۱۳۹۳ساعت 19:35  توسط محمدرضا  | 

به نام او این روزها آن قدر زندگیم زیبا شده که گاهی می مانم واقعا خودم هستم یا نه . اصلا یعنی یک جورهایی در درونم باور نمی کنم که الان زندگی کمی دارد با من هماهنگی به وجود میاورد و کمی خوش به حالم می شود صبح ها را تا ظهر که سپری می کنم و بعد شروع می کنم کلاس زبان ! بعد کلاس های مربوط به اخذ دیپلم و سال چهارم و جبران مافات و بعد هم باشگاه . تازه اخر شب هم تا خود خانه پیاده روی می کنم و شهر را با نگاه های غضبناکم میترسانم . راستش میترسانم چون حرفی برایم نمانده که بخواهم بزنم آخر من هر چه که داشتم جایی دیگر گذاشتم یا بهتر بگویم فراموشش کردم ! دلیلی هم ندارد درد و دل هایم را به کسی بگویم آن ها که باید خبر دار باشند خودشان خوب خبر دارند و مثل آن قدیم ها همیشه و هر شب بیرون رفتن هایمان و مهمانی گرفتن هایمان شروع شده و ادم های مختلفی دارند می ایند و می روند و گه گاهی نگاهی میلرزد اری راستش نگاهم مدت هاست می لرزد می ترسم باز هم نگاهم به جایی خیره شود و و نکند باز هم کسی بپرسد و یا بتواند بخواند از چشم هایم . میدانید اخر یک فال بین به من گفت برای خواندن زندگی من احتیاجی به دیدن کف دستانم نیست چشم هایم همه چیز را می گویند و هر چقدر از او خواهش کردم چشم هایم را بخواند گفت در تنهایی به من خواهد گفت . اما نمی دانم چگونه می خواهد چشم هایم را بخواند راستش چشم های من که رنگ واحدی ندارند که خودم هم مانده ام چه رنگی هستند و چه شخصیتی دارند اما گاهی سبز و و گاهی عسلی و گاهی قهوه ای سوخته. اصلا خودم هم میترسم ازینکه چه چیزی باعث می شود این همه رنگ در یک چشم جمع بشوند . بگذریم چشم هایم که هیچ این روز ها خودم هم چند رنگی می کنم یعنی بین چند رنگ در حال تردیدم اینکه مثلا مثل قبل کمی قهوه ای باشم و نگذارم که تغییری برای من پیش بیاید ؟ یا اینکه سبز بشوم و با شرایط کنار بیایم و تمام قبل و قلب را فراموش کنم و پیش به سوی دنیای جدید ؟؟؟ میدانم فراموش کردن ادم ها خیلی سخت است و متاسفانه اثراتشان هیچ وقت قابل برطرف شدن نیست اما اینکه بخواهیم خودمان را درگیر اثراتشان کنیم نه تنها وضع را بهتر نمی کند بلکه تا عمق مشکل می کشاند من هم اکنون این وسط ها مانده ام میان خیانت به خودم و شروع یک رابطه دوستانه با تمام دوستانی که مرا به عنوان یک دوست دوست دارند و گاهی هم برادر خونی شان می شوم و یا خیانت به بقیه ادم هایی که در لحظات سخت زندگی کنارم بودند و سعی کردند مرا از بحران ها بیرون بکشند و راستش سنگ تمام گذاشتند نمی دانم چه کنم و این روزها هم با مشغله های جسمی که دارم سعی می کنم زیاد فکرم را درگیر نکنم اما مگر می شود فاصله همان مشغله ها را بی خیال هجوم افکار شد ؟ وقتی می روی بیرون و هوس یک بستنی می کنی هیچ کس تنها نیست ! و همه دو نفره اند وقتی هوس یک فلافل ساده هم می کنی اخر نفر دومی همیشه کنارشان هست اصلا تقریبا همه کاره ها دو نفره اند و این وسط این خواستن زوج بودن کمی دردسر ساز و یا حتی غمناک است علی الخصوص که همیشه یک معیار و یک مبدا برای بودن اشخاص در زندگیت وجود داشته باشد این روزها هم کم کم زمزمه هایی دارد میرسد به گوشم که فلانی دختر خوبی است و من متعجب خودم را به کوچه علی چپ میزنم و بعد هم مثل همیشه عیب گذاشتن روی این و ان ! و بعد هم عیب گذاشتن و درک حال و احوال خودم که راستش فعلا در حال ماست مالی کردن اوضاعیم ! راستش گاهی وقتی سینه ام فشار می اورد و کسی هم نیست که با او و یک اوی واحد حرف بزنم خر میشوم که یک شخص را سوژه کنم و با او حرف بزنم اما راستش جدیدا از حرف زدن هم میترسم اخر نمی شود که با هر کسی حرف زد و ادعا کرد که چیز مهمی نیست . گاهی هم میرسم به کسی و انقدر طفره میروم که اصلا حرف زدن یادم می رود و باز هم سکوت کردن نصیبم می شود. این وسط هم گه گاهی مادری دخالت می کند و سعی میکند که از دلم و نقشه هایم برای زندگی خبر دار شود گاهی هم برادری جهت کسب تجربه چند حرف عشقولانه از من می طلبد و جالب اینکه همیشه بعد از کمک به او جوری به من خیره می شود که انگار یک ایه جدید وارد زندگی او کرده ام ! نمی دانم من خیلی واردم یا او خیلی تازه وارد ؟! در هر صورت زندگی کم کم دارد روال و رنگ و بویی تازه می گردد یا شاید هم من دارم می گندم
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۱ شهریور۱۳۹۳ساعت 19:52  توسط محمدرضا  | 

به نام من همين چند روز پيش بود . انگار نه انگار كه الان پنج سال است كه دوستم علي و دختر عمويش مريم با هم ازدواج كردند و حاصل ازدواجشان امروز به سه سالگي خود مي رسيد. يك پسر خوشگل كه خيلي وقت است كه با شيرين كاري هايش نويد يك زندگي پر دردسر در اينده را ميدهد . درست روز به دنيا امدنش را يادم هست انقدر خوشحال بوديم كه يك شب را ده نفري در يك اتاق در بيمارستان گذرانديم و همين چند روز پيش بود كه براي جشن تولد سه سالگيش با همه اراذل و اوباش اشنا و معارف به استخر رفتيم . پسر كه انگاري تمام دنيا را به او داده بودند در همان لحظه اول شنا با شيرجه در قسمت عمق دار دردسر هايش را شروع كرد و هميشه همه به او نگاه مي كردند كه خداي نكرده يك هو با حماقتي محض خودش را به عمق نسپارد . من و علي هر دو از دور نگاه مي كرديم و ياد ايام و ياد ايام !‌ به روزهاي سخت پدرش و روزهايي كه مادرش با حماقت محض پيشنهاد ازدواج علي را قبول كرد . روزي كه مادرش خيلي ارام و در گوشي در بين جمع خبر باردار بودنش را داد و همه شوكه شدند و روزي كه اولين كلمه هاي زندگيش را بيان كرد.روزي كه اولين راه را رفت و و و همه ما ادم بزرگ ها شيفته ي الياس كوچولو و خنده هايش شده بوديم همه مواظبش بوديم و همه عين فرزند خودمان از او مراقبت مي كرديم و بعد از كمي با درخواست من از غريق نجات استخر و با اهنگي از عمو پورنگ و رقصيدن همه ما اراذل دور يك كودك با يك جليقه نجات نارنجي در قسمت عميق صحنه اي رويايي در زندگي يك كودك رقم خورد . بعد از اين استخر ياد اولين استخر خودم افتادم . من بودم و پدرم و دوستانش من انقدر عجله داشتم كه حتي پدرم نيامده لخت شدم و انقدر با عجله دويدم كه با مغز رفتم تو عميق ترين قسمت ممكن و اگر دوست پدرم نبود شايد رسما به فاك ميرفتم انروز !‌پدرم .... اخ چقدر دلم براي خوشي ها و خوش بختي هاي كودكي تنگ شده ان وقتي كه بي بهانه راحت بهانه ميگرفتي و سر به سر كسي مي گذاشتي و در اغوشش جا ميگرفتي ان وقت ها كه دست هايت را پدر و مادرت ميگرفتند و از روي جوي مي پريدي ان وقت ها كه با پدرت به سفر هاي مجردي مي رفتي و عكس هاي ماندگارش تا هنوز بي نظير است ان وقت ها كه وقتي شب خواب بد ميديدي مي رفتي و بين پدر و مادرت ميخوابيدي و باز هم ان وقت ها ..... گاهي مي مانم كه خوشبختي دقيقا به چه معني است ؟ خوشبختي را قناعت فرض كنم ؟‌سعادت يا لياقت ؟‌نمي دانم ولي اين را خوب مي دانم ان لحظه اي كه الياس كوچولوي ما در استخر لبخند ميزد و قهقه مي خنديد براي چند لحظه من احساس خوشي و خوشبختي مي كردم . نمي دانم چرا اما شايد خوشبختي همين خنده هاي ساده و بي الايش است همين خوشي هايي كه در زندگي هاي روزمره پيش مي ايد و بايد انقدر جدي شان گرفت تا شادي و خوشي هاي بعدي . اكنون كه اين متن را مي نويسم هم كمي خوشحالم چون راستش اين چند روز براي لبخند مادرم و خنده اش هزار كار نكرده كرده ام . برادرم را خندانده ام . خواهرم را همين طور . مادربزرگ و عمه ها و تمام دوستانم اكنون فقط مي خندند و من از تمام خنده هاي ان ها شادم . انقدر شاد كه هيچ كسي باور نمي كند . اما در ميان خنده ي چند نفر ناقص است . پدرم كه از من دور است و نگران او هستم و دلتنگش و بسيار از دوستاني به دريا و سپرده امشان .
+ نوشته شده در  شنبه ۱۸ مرداد۱۳۹۳ساعت 13:15  توسط محمدرضا  | 

به نام من این چند روز اون قدر هوا گرم بود که همین الان هم که زیر مثلا کولر نشستم دارم عرق میریزم ! واسه همین در طی یک تصمیم دو فوریتی ضرب الاجلی قصد نموده ایم برای سفر به مقصدی نامعلوم در شمال ایران البته پنج شنبه راه بیافتیم ! یه وقتایی واقعا این تصمیمات ضرب الاجلی رو دوست دارم ! اصلا اینکه ادم هی بخواد فکر کنه و هی بخواد راهش و حلاجی کنه خیلی بده ! مثلا به شخصه الان دارم فکر می کنم اگر برم شمال این امتحان مدرک موبایلم و دوباره نمیتونم بدم بعد دوباره تا دو سال دیگه این موسسه به من راه نمیده ! یا مثلا همین الان به این فکر می کنم که اخرش این قضیه رفتن بدون برگشت که منظورم البته بیرون ایرانه ! اخرش چی شدش ؟ بازم خودم نمی دونم ! اینکه اصلا مگه تو قرار نبود بری درست و ادامه بدی و خیر سرت سال دیگه کنکور بدی و بری مثلا لای این بچه دانشجوا و دو تا کیف دستت بگیری ؟ اصلا چه فایده داره که مثلا فکر کنی که الان همه دارن بهت جوری نگاه می کنن که انگار می خوان شکارت کنن و لب تر کنی یه دختر انداختن کنارت به اسم شریک زندگی ؟ اصلا چه فایده داره که مثلا شب عید فطر کاری که من هر سال با بقیه فامیل می کردم داره سر خودم میاد و نصف فامیل از عمه های داخل ایران و بیرون ایرن و خاله های داخل ایران و بیرون ایران همه و همه تو خونتون جمعن و بی خیال نمیشن و تازه فطریه رو هم نمیشه دونگی کرد ! مثلا چه فرقی می کنه اصلا من فکر کنم که برادرم بیست روز دیگه خدمت مقدس سربازیش تموم میشه و اونم میاد و بست میشینه تو خونه و هر چی نصیحتش می کنم که اخه داداش خرسه برو تو درست و بخون و کارت و بکن که حداقل مثل داداش بزرگه الدنگت نشی مگه گوش می کنه ؟؟؟ تازه از روزی که ای وای فای لعنتی اومده تو خونه ها اصلا کل خونه کله هاشون تو موبایله !!! عه عه عه این ننه موجی بودش ؟؟ نفس خودم ؟؟ مادرم و میگم بابا ! ببین ا صبح ساعت پنج که پا میشه نمازش و میخونه و قران میخونه و بساط افطاری و یا نهار شام و اماده می کنه ها کلش تو موبایله و داره با بقیه خانواده که حاضر نیستند از جمله جگر خان (( سعید خان پدرم و میگم )) چت می کنه و پی ام میده ! راستش روم سیاه روم سیاه جدیدا داره از من بیشتر از اینترنت سر در میاره ! دیروز اومده بود بهم میگفت تو چرا وقتی کلت تو موبایله انلاین نمیزنه ؟ گفتم ها ! چی می گه ؟؟ بعد گوشی و ازم گرفت و تنظیماتشو درست کرد ! اوخ اوخ اوخ ! بعضی وقتا واقعا میترسم که این مادربزرگم خدا نکنه هوس اندرویدی شدن بکنه چون اون موقع !!! بی خیال چیزی نمیگم واقعا ! اصلا چه فایده داره من غصه داداش و خواهرای گلم و داشته باشم ؟ مگه این همه غصه ی خودمون و خوردیم اخرش چی شد ؟ شدیم گاو پیشونی سفید شخم نزده ! یعنی خدایی یه وقتایی به سیستم تربیتی خونواده و البته خریت محض خومدم نگاه می کنم می مونم که اقا اصلا ما بویی از زندگی نبردیم ! و متاسفانه جامعه ایرانی هم داره راه ما رو میره و روز به روز بدتر میشه ! میدونید من اگر یه روزی میشدم رییس جمهور کاری میکردم ایران بشه خود کره شمالی ! اصلا چه معنی میده ادم ارتباطات جمعی داشته باشه ؟ چه معنی میده عکسات هزار تا لایک بخوره ؟نگاه کنین این کره شمالی اصلا ا صبح خروس خون که بلند میشن تا واق سگ کار می کنن تازه پولم نگیمیرن و در مقابل کارشون مبادله کالا به کالا می کنن ! حساب کن مثلا بری یک سال کار کنی بعد بهت ده تا قواره پارچه بدن ! حداقل یه جنسی بهت دادن ولی تو ایران برو جان من یک سال عین چی کار کن اخرش همون ده تا قواره پارچه هم گیرت نمیاد خو ! یا مثلا چه معنی میده تو که این همه پول داری پاشی بری برزیل جام جهانی رو ببینی ؟ خجالت نمیکشی واقعا ؟ بیا اینجا اون پولت و مالیات بده به خانواده جیم اول نمیدونم کی! اصولا فقر چیز خیلی مفیدی است اگر همه فقیر باشید و اگر نه نگاه می اید از بعدش حسرت و از بعدش حسد و وقتی حسد امد ارزو می اید و از بعدش امید و بعد میشید کارگر ! خوب این همه را نریم و دور بزنیم و همین سرنوشت سیاه را قبول کنیم و همه با هم به کره شمالی مهاجرت کنیم شاید این گونه رستگار شویم
+ نوشته شده در  یکشنبه ۵ مرداد۱۳۹۳ساعت 19:4  توسط محمدرضا  | 

به نام من راستش دیگر دوست ندارم برای کسی بنویسم بالاخره حق بدهید کمی هم فقط کمی خود پسندی کنم دلم تنگ شده برای آن روزهای خوب خودم و این وبلاگ . روزهایی که داستان نویسی بود و رفیق بازی های مجازی که تمومی نداشت . اونقدر ذهن خسته و درگیری دارم که یک هفتست سعی می کنم داستانی بسازم اما حقیقتا جواب نمیده مخم ! یا بهتر بگم داستان های قشنگ و رنگارنگی بیرون نمیده همش سیاه و قهوه ای هستن این داستانا و اخه چه فایده داره این داستانا ؟؟ من نه مثل بقیه ی بقیه ام که بخوام شکست هام و درد هام و توی یک دنیای مجازی بالا بیارم و نه ادمی هستم که بخوام تمام واقعیت های زندگی رو برای همیشه یادگاری کنم پس از الان چشم هام و میبندم و باز می کنم و همه چیز رو دوباره شروع می کنم ! یه چیزی مثل رفرش کامپیوتر که البته من اونقدر رفرش شدم که تهمت شرکت سامسونگ بودن بهم بزنن ! این روزا کمی از خودم دارم میترسم ازین که اگر نحن فشار قرار بگیرم و کمی سختی بیش از حد ببینم ممکنه چه شخصیتی از خودم نشون بدم ؟ میترسم مثل این ادمایی که تو فیلما اون روی سگ شون بالا میاد و میرن یک ملت و در عرض نود دقیقه به فنا میدن واقعا همچین کاری رو بکنم و یک هاراگیری یا هولوکاست دیگه به اسم من ثبت بشه ! از وقتی این خدمت سربازی ملعونه هم تموم شده فهمیدم باشگاه مون تعطیل شده و اونقدر درگیر مشغله های مختلف هستم که نمی تونم باشگاه برم و یه دل سیر کسی و کتک بزنم تا کمی از این طوفان یا چی میگن (( ارامش پیش از طوفان )) جلوگیری کنم . یادمه قبلا با کامران یه خریت داشتیم و اون هم این بود که میرفتیم تو خیابونا پرسه زدن و کسی رو (( معمولا یک گدای درمونده یا معناد لنگ جنس )) چیدا میکردیم و با دادن یه مبلغ ناچیز اونقدر میزدیم که خودمون ا نفس بیافتیم اما الان لامصب با این تورم موجود و البته وجود یارانه دیگه حتی معتادای خمار هم به همچین ذلتی تن نمیدن ! خیلی دوست دارم یه کیسه بوکس پر کنم از ادمایی که تو ذهنم دارم بعد اونقدر بزنمشون که نفله بشن و بعدم اونا رو بکشم بیرون و بهشون بگم خوب الان یک یکیم بیاید از الان ادم وار دوست باشیم ! یه وقتایی دلم میخواد به اوس کریم اعتماد کنم برم جلو و بازم برم جلو بدون هیچ پشتوانه ای جلو رفتن در این زمونه اوندر سخته که حقیقتا مثل شنا توی فاضلاب میمونه . اگر بخوای کثیف نشی سر جات باید بایستی و اگه بخوای به مقصد برسی باید کثیف شی و با خیال معذب و توهم شاید تو راه غرق بشی اما میدونی من دیگه وجدان و توهم و عذاب و این جور چیزا سرم نمیشه ! تنها ایرادی که تو زندگیم دارم اینه که معلوم نیست اوس کریم چه نقشه ای واسم دیده و چه خواهد شد ؟ راستش یه وقتاییم فکر میکنم خدا من و ساکت گیر و اورده و گفته تا اسفالتت نکنم بی خیالت نمیشم البته راستش الان من شکایتی ندارم فکر کنم حقم هست بیشتر اذیت بشم اینکه ادم حتی واسه خدا کلاس بزاره خیلی بده و متاسفانه من واسه خدا خیلی کلاش گذاشتم . خدایا میدونم بنده خوب که هیچ بنده بدی که هیچ شاید جزو بدترینام اما تو خودت رحم کن میترسم یه جایی واقعا بی خیالت بشم و توام واقعا بی خیالم بشی بعد اون هاراگیری یادت هست ؟ اون هولوکاست ؟ جدی میزنم له می کنم یه سریا رو ها
+ نوشته شده در  جمعه ۳ مرداد۱۳۹۳ساعت 18:44  توسط محمدرضا  | 

از من که گذشت دختر اما جان عزیزت مراعات بقیه را کن 

چشمهایت ماه و لبانت عسل 

خواهشا رخت را در کوچه و بازار به رخ نکش

روزه خواران دنبال دیدن ماه و چشیدن عسل اند

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳ تیر۱۳۹۳ساعت 14:7  توسط محمدرضا  | 

يادت هست ؟ گفته بودم همه شهر شده اند تو ؟ هنوز همه شهر تواند و من هنوز همه جا همه وقت و با همه كس فقط تو را ميبينم
+ نوشته شده در  شنبه ۷ تیر۱۳۹۳ساعت 21:13  توسط محمدرضا  | 

مطالب قدیمی‌تر