مقدس ترین واژه وجود
در خیابان اشتیاق تو راه میرفتم
و به تمام دنیا گفتم
که در ساعت های سخت ناراحتی تو
تنها اغوش من است که تو را
آرامش میدهد .
تنها زمزمه های من است که جنونت میدهد
تا دوباره نفس بکشی
آقو ما امرو از اون سر خیلی دور دانچگامون داشتیم بِدو بِدو میرفتیم که بریم دانچکده جانمان تا این آموزش عزیزدلمان نبسته کاری درونش انجام دهیم؛ اداری! بعد در این بِدو بِدو رفتن مان سه تا از رفقا را دیدیم و همان طور بِدو بِدو برایشان دست تکان دادیم و حال و احوال کردیم و دست تکان دادند و حال و احوال کردند و ما هم چنان داشتیم بِدو بِدو از رفقا دور میشدیم که یکی از رفقا داد زد این شالت خیلی بهت میاد ما هم در جواب هوار زدیم مرسیییی بعد آن یکی رفیق جیغ جیغ کنان گفت آره آره راست میگه بعد ما هم باز هوار هوار کنان گفتیم چاکریم! و البته لازم به ذکر است ما هنو داریم بِدو بِدو میرویم!!!
بعد چند نفری از کنارمان داشتند رد میشدند. بعد ما خودمان با این گوش های خودمان شنیدیم که با هم دیگر پچ پچ میکردند که اینا هنری هستن ها!!!
آقو ینی چون داشتیم همین طور که بِدو بِدو میرفتیم و با رفقا حال و احوال بِدو بِدویی کرده بودیم فهمیدند ما چه جونورهایی هستیم؟! یا چون داد و هوار کرده بودیم، فهمیدن ما هنری هستیم؟! آقو ینی بچه های رشته های دیگه هوار هوار نمیکنن در محوطه ی دانچگاه؟! نه من موخوام بدونم ینی بچه های رشته های دیگه این قده بی بخارن؟!؟!:دی!
نمیدانیم چی جوریاست که ما در هر نقطه از دانچگاه و بیرون دانچگاه و کوچه و خیابون و بیابون(!) باشیم، به سرعت هویت مان لو میرود و همه میفهمند ما از کدام نوعِ جانوران هستیم!
آقو تا حالا شده وختی دستتون کثیفه، اتفاقی بخوره به دک و دهن تون یا اصن خودتون دست تون و بکنین تو حلق خودتون؟!؟!؟
بعد شور نبوده؟!
سرگیجه ی من
در محاصره ی این صورتک های رنگارنگ که
هر روز بیشتر میشوند.
+ بی بی راهنمایی میکند: مورد دوم در کتاب فروشی افق واقع در خیابان انقلاب کنار سینما سپیده نبش کوچه اسکو دیده شده است! دیگر خود دانید! بی بی در حال سوت زدن حتی!:دی!
آقو امرو صبحی ها مامانم پنجاه تومن داده بود بهم که یه فولان چیزی بخرم دانشگاه برگشتنی. بعد ظهری هم زنگ زد بهم که چی شد؟ خریدی فولان و فیلان و؟ گفتم نه حال نداشتم نخریدم.
بعد سرشبی مامانم پرسید اون پنجاه تومنه چی شد؟ گفتم هیچی دیه. تو کیفمه. دیدی حال و اوضاعم رو. من به زور رسوندم خودم و خونه. دیه نخریدم دیه. فک کردی رفتم باهاش لواشک خریدم نکنه؟ مامانم هم خندش گرف گفت پ برای همین حالت بد بود دیه! منم این همه لواشک بخورم میترکم. گفتم کجا این همه! مثل ایکه شوما در زمینه اوضاع اقتصادی همچی روووشن نیستی ها! پنجاه تومن که پولی نیست! فوقش بشه دو تا و نصفی لواشک!!!:دی!
بعد یهو با خودم فک کردم که بعید هم نیس همچی ها! با این وضع گل و بلبلی پس فردا به مامانم بگم خوب شد امرو صبح اون پنجاه تومنه رو دادی ها. وگرنه میمردم از گشنگی. حداقل تونستم باهاش یه شیرکاکائو کیک بخورم. بعد یه سکه ی ده هزارتومنی مثلا بدم بش بگم اینم باقی موندش. میندازیش صندوق صدقات لدفن؟!؟!؟
بعد از هر دو نفری که میبینم، سه نفر و نصفی شون اعتقاد دارن که با همه فرق دارن و هیشکی تا حالا نتوسته اونا رو درک کنه و تازه ایچ وخت نیاز به جلب توجه هم نداشتن و ازین صوبتا!
خو میگم این جوری بخوای نیگا کنی همه شبیه هم میشن که!!!
: میشه فرید ببعی من باشه؟!آق داداش: باشه ولی اذیتش نکنی ها!
ممّد چاقوکش: خو من ببعی میخوام که اذیتش کنم دیه خو!!!
آق داداش: پ نمیشه!
ممّد چاقوکش: خو بهرام چی؟
آق داداش: نععععع! 
ممّد چاقوکش: خو پ میشه برام یه ببعی خونگی بخرین؟!
آق داداش: شیرک* زیاد شولوغ کنی پیشتت میکنم ها!
ممّدچاقوکش: د! خو همه ی دوست های من ببعی خونگی دارن...
من:
* ممّد چاقوکش اسم شناسنامه ایشه! تو خونه شیرک صداش میکنیم!:دی!
بی بی نوشت: این جک و جونورها که زبون ندارن خودشون حرف بزنن که. شوما هم مدیونین اگه فکر کنین من جاشون حرف میزنم!:دی!
وختی یکی قراره ساعت یک زنگ بزنه بعد هر چی منتظر میمونی زنگ نمیزنه ینی دلیلش چی میتونه باشه آیا؟
_ کلا ساعت و بلد نیس نمدونه کی یک میشه. هویجوری همه اش منتظره که یک بشه؟!
_ بلد نیست از تلفن استفاده کنه وگرنه ساعت و بلده؟
_ هم ساعت و نمدونه چه پدیده ایه هم تلفن رو؟
_ هم میدونه ساعت چیه هم تلفن برای چیه اما خو یادش رفته؟
_ حال نداشته؟
_ از دوباره بازداشتگاه بوده؟
یا چی آیا؟
کلا یکی من و روشن کنه!
دختره سوار بی آر تی شده بعد از این روسری های طرح ترکمن که مینیمالیزاسیون(!) شده، سرشه. ینی من و روانی کرد بس که با اون روسری کوفتیش ور رفت و هی این ور اون ورش کرد. در حدی که میخوام پاشم خرخره اش رو بجووم!
د خو بلد نیستی سرت نکن دیه خو. حداقل یه بار هم محض رضای خدا اینو نتونست درستش کنه ها. همه اش یه جوری سرش میکنه که کله اش رو میچرخونه اون ورکی، روسریش به هم میریزه و جلوی دیدش رو میگیره. حالا از دوباره!!! اووووووف الان خودم پامیشم میرم روسریش و براش درست میکنم اصن!
یه خانمه پیاده شده بعد همون دختر روسری طرح ترکمن مینیماله در حال درآوردن کوله پشتی و آماده شدن برای نشستن، شصت و شیش هزار و نهصد و نود و دو بار (دقیقا شمردم که میگم ها:دی) به خانم کناریش تعارف کرد که شما بشینین! اوا چرا نمیشینین؟ تو رو خدّا بفرمایین بشینین و اینا... ینی ها ریختن خون این دختر واجب شد به مولا!
د خو بتمرگ دیه! اه! تو که داری میشینی که دیه تعارف کردنت چیه! ملت آدم و روانی میکنن ها! پووووووووف!
این یکی دیه محشره به خدّا! ازین شال پلنگی چروک ها سرش کرده بعد یه حد مشکی هم زده بعد سه و تا نصفی دونه شوید گذاشته بیرون حد! خیلی هم صاف و مرتب. هی هم چک میکنه هم چنان بیرون باشن! کلی هم احساس میکنه که چه قده نازه!!!
بعد همین شال پلنگیه نشسته رو صندلی بعد مادرش با چادر و چاخجور
و بند و بساط پخش شده کف زمین!!! این دختره هم خیلی شک و تمیز نشسته داره از پنجره مناظر بیرون رو نگاه میکنه!
ینی ها من دیه هیچ حرفی برای گفتن ندارم! برم همون روسری اون دختره رو درست کنم بهتره فک کنم!
به به اینم راننده ی عزیز و دوست داچتنی اتوبوس! رادیو داشت یه آهنگ قشنگی پخش میکرد از یه فیلان فولانی که سنتی بود اون افتخاری لوس و بی مزه هم نبود و خیلی هم مهمه که افتخاری نبود. بعد صدای رادیو کم بود من هی تلاش و سعی های فراوان میکردم که بفهمم چه آهنگیه آیا بعد این آقای راننده ی دوست داچتنی زد موج رادیو رو عوض کرد، صداش هم زیاد کرد: گوف گوف...
دیشتام دارم رام رام... دوپس دوپس...
دیشتام دارام رام...نای نای نینای نای
من: یه چی بین این
و این
من موقع پیاده شدن از بی آر تی: 
د بیا! اینم از پیاده رو! یارو مرده یا کلی شیتان فیتان و اهن و تولوپ داره راه میره. بعد هر دو قدم یه بار با یه قیافه ی ترسون هراسونی برمیگرده پشت سرش رو نیگا میکنه! درحدی که ملت هم نگران میشن برمیگردن ببینن چه خبره عقب که این هی برمیگرده پشتش رو نگاه میکنه!
تیک داشت ینی؟ ینی کلا قیافه اش همیشه همین جوری
هراسونه؟!
یه خانوم و آقاهه سوار شدن بعد فک کنم چهل دارن دیه حداقل. بعد یه دونه صندلی وسط قسمت خانم ها خالیه فقط. بعد خانومه برگشته با آقاهه نیگا میکنه بعد من نمدونم تو نگاهشون چی رد و بدل کردن که آقاهه برگشته به خانمش میگه نه مرسی بشین تو!!!
ینی قرار بود آقاهه بیاد وسط خانم ها بشینه آیا؟ بعد خانمش هم بشینه رو پاش آیا؟
ینی اینقده عچقولانه آیا؟ تازه هر دوصدم ثانیه هم برمیگردن هم دیه رو نیگا میکنن!
ینی دلشون تنگ میشه برای هم آیا؟!
همیشه دوست دارم یه جوری بفهمم اینجا هم خواننده ی خاموش داره یا نه... نداره ینی؟!
یک وقت هایی هست که کوکتل مولوتوف می آید بغلم تا من را دلداری دهد. آن وقت ها من حتما خیلی دلم گرفته است که کوکتلف هم متوجه میشود. من آن وقت ها یاد شب هایی می افتم که دوتایی با ممّد چاقوکش تنها بودیم و هر دو دلمان برای داداشی که رفته بود زنجان تنگ بود و به هم دیگر دلداری میدادیم... این وقت ها دلم میخواهد بروم ممّدچاقوکش را هم بیاورم کنارم تا دوتایی با کوکتلف من را دلداری دهند...
اواخر سوم دبیرستان بودم فک کنم که ازش پرسیدم هنوز هم مینویسی؟ اواخر دوران دانشجوییش بود. گفت "نه دیگه. سال پیش دانشگاهی که درگیر کنکور شدم دیگه زیاد وقت نمیکردم بنویسم و بعد از اون هم دیگه عادت نوشتن از سرم افتاد." بهش گفتم یادته وقتی من دبستان بودم تو راهنمایی، بهم گفتی که بنویسم؟ یادش نبود... گفتم هنوز هم می نویسم. همه اش هم به خاطر توئه که میتونم بنویسم. خندید...
اولین بار دوم سوم دبستان بودم که بهم گفت یه سررسید بردار و اتفاق هایی که هر روز برات می افته رو توش بنویس. منم همین کار رو کردم. اما زیاد حوصلم نمیکشید بنویسم. چندان چیز خاصی هم برای نوشتن نداشتم. دفعه ی بعد که اومد خونمون سررسید کوچیکم رو بهش نشون دادم. نگاه کرد و گفت خوبه اما سعی کن بیشتر بنویسی. دو سه سال دیگه که بری راهنمایی مثل من کلی افسوس میخوری که چرا زودتر شروع نکردی بنویسی. اون موقع خودش راهنمایی بود. یادمه یه چیزی هم برام نوشت تو سررسیدم که تشویقم کنه. اما من باز هم تنبلی کردم. دفعه ی بعد تقریبا هیچی ننوشته بودم. وقتی سررسیدم و دید، بهم گفت میتونی وقت هایی بنویسی که دلت گرفته و ناراحتی. من هم بیشتر وقت هایی می نویسم که حالم خوب نیست. و باز هم تو سررسیدم یه مطلب نوشت و آخرش هم نوشت که دفعه ی بعد که اومد خونمون باید حتما دو سه تا مطلب تپل نوشته باشم. اما اون دفعه آخرین باری بود که با هم درباره ی نوشتن صحبت کردیم. بعدش نمیدونم چرا یک دفعه مسیر زندگی عوض شد و دیگه خیلی کم همدیگه رو میدیدیم. من هم نوشتن رو هی پشت گوش انداختم. اما اصرارش به نوشتن همه اش تو پس ذهنم وول میخورد. جسته گریخته گه گاهی چیزی چیزکی تا رسیدم به دوم راهنمایی. نمیدونم چی شد که یهویی روزانه نویسی برام خیلی جدی شد. لابد کار همون وول زدن های اصرارهاش برای نوشتن تو پس ذهنم بود. افتادم به همون احساس افسوسی که گفته بود اگه ننویسی مثل من وقتی بری راهنمایی پشیمون میشی... و من پشیمون بودم... اون موقع دبیرستان بود. دیگه خیلی خیلی کم میشد که ببینیم هم دیگه رو. و دیدارها در حد سلام خداحافظ بود و بس. نمی دونستم هنوز هم می نویسه یا نه.
اما روابط باز نزدیک شد و من بالاخره ازش پرسیدم. دانشجو بود اون موقع. این بار به خودم قول دادم حتی تو سخت ترین لحظه های پیش دانشگاهی هم که شده بنویسم. میخواستم از تجربه اش استفاده کنم. درسته که وقتی گفت تو سال پیش دانشگاهی وقت نکرده بنویسه بهم نگفت که تو اما بنویس که بعدا مثل من پشیمون نشی و افسوس نخوری اما من تو نگاهش و تو صداش حس میکردم... دلتنگیش رو برای نوشتن میدیدم... خندید و گفت من هم باید دوباره شروع کنم.
هر کدوم شون یک یا چند نفر رو انتخاب میکنن و دنباشون راه می افتن. اشخاص مورد نظر هر جا که نشستن اونا هم میرن روبروشون می شینن و چنان چشم هاشون گرد میکنن
و زل میزنن بهت که دلت بسوزه. این قدر که با خودت فکر کنی چه قدر سنگ دلی که یه ذره از خوراکیت رو باهاشون شریک نمیشی. حتی اگه در حال لمبوندن یه شیرکاکائو کیک باشی. اونا براشون فرق نداره. هم چنان بهت خیره میمونن. انگار ماموریت دارن که بهت حالی کنن خیلی بی رحمی که میتونی درحالی که اونا این طوری بهت زل زدن با خیال راحت اون شیرکاکائو کیک مسخره ات رو کوفت کنی. و تو هم بالاخره مجبور میشی از خیر همون خوراکی مسخره ات بگذری
و دو دستی تقدیم شون کنی.
و حتی بغل شون میکنن.
ولی من ازشون متنفرم. مخصوصا الان ها که هی صداهای ناجور تولید میکنن! اگه یکی شون و نزدیکیم ببینم میگم پیشته پیشی!
اگه نری میدم کلاغ ها بخورنت ها! اونا هم همیشه میفهمن و خودشون میرن...
_مترسک؟ مترسک آواره؟ آهای! کجایی؟
+ من این جایم. همیشه همین جایم. بارها و بارها مرا خواندند "مترسک" و من جواب دادم. حالا دیگر مدت هاست کسی مترسک صدایم نمیکند و من هنوز منتظرم... منتظر شنیدن یک صدا که بگوید: " مترسک؟"
_ بی بی خاتون؟ کوشی شما؟
_ من این جایم! همیشه همین جایم. و این روزها خیلی ها هستند که من برایشان شده ام بی بی خاتون. راستی مگر من چند سال دارم؟
_ شیرینم؟ شیرین بانو؟ کجایی شیرین جانم؟
+ من همین جایم. همیشه همین جایم و میدانم و خوب میشناسم این صدایی که مرا میخواند: "شیرین". تنها صدای یک نفر من را "شیرین" میخواند. همان صدایی که برایم عزیزترین است و من برایش عزیزترینم. من تنها برای یک مخاطب "شیرین"م... فقط برای تو...
_ آهای "فلانی"؟
و چه کسی میداند در این جا که این "فلانی" کیست؟
+ حالا که تصمیم گرفتم نظرات رو تایید کنم ها ایچ خبری از ایچ کسی نیس! به خدّا!
+ بعدشم که حالا درسته که تصمیم گرفتم نظرات رو تایید کنم اما دلیل نمیشه این نظرات تبلیغات چی ها رو هم تایید کنم که! والله!