X
تبلیغات
غرغرهای بی بی و هپروت های آقاجون
غرغرهای بی بی و هپروت های آقاجون
این ها نبض های زندگی ماست.
تقدیس
تقدیم به تو

مقدس ترین واژه وجود

در خیابان اشتیاق تو راه میرفتم

و به تمام دنیا گفتم

که در ساعت های سخت ناراحتی تو

تنها اغوش من است که تو را

آرامش میدهد .

تنها زمزمه های من است که جنونت میدهد

تا دوباره نفس بکشی

| شنبه 28 اردیبهشت1392 | 22:37 | آقاجون و بی بی خاتون
دسِّ خودم نیس که...
وقت خنده ها، وقت گریه ها، وقت و بی وقت سرم خم میشه برای فرود اومدن رو شونه های تو...

| پنجشنبه 26 اردیبهشت1392 | 12:3 | آقاجون و بی بی خاتون
نشانه شناسی!

آقو ما امرو از اون سر خیلی دور دانچگامون داشتیم بِدو بِدو میرفتیم که بریم دانچکده جانمان تا این آموزش عزیزدلمان نبسته کاری درونش انجام دهیم؛ اداری! بعد در این بِدو بِدو رفتن مان سه تا از رفقا را دیدیم و همان طور بِدو بِدو برایشان دست تکان دادیم و حال و احوال کردیم و دست تکان دادند و حال و احوال کردند و ما هم چنان داشتیم بِدو بِدو از رفقا دور میشدیم که یکی از رفقا داد زد این شالت خیلی بهت میاد ما هم در جواب هوار زدیم مرسیییی بعد آن یکی رفیق جیغ جیغ کنان گفت آره آره راست میگه بعد ما هم باز هوار هوار کنان گفتیم چاکریم! و البته لازم به ذکر است ما هنو داریم بِدو بِدو میرویم!!!

بعد چند نفری از کنارمان داشتند رد میشدند. بعد ما خودمان با این گوش های خودمان شنیدیم که با هم دیگر پچ پچ میکردند که اینا هنری هستن ها!!!

آقو ینی چون داشتیم همین طور که بِدو بِدو میرفتیم و با رفقا حال و احوال بِدو بِدویی کرده بودیم فهمیدند ما چه جونورهایی هستیم؟! یا چون داد و هوار کرده بودیم، فهمیدن ما هنری هستیم؟! آقو ینی بچه های رشته های دیگه هوار هوار نمیکنن در محوطه ی دانچگاه؟! نه من موخوام بدونم ینی بچه های رشته های دیگه این قده بی بخارن؟!؟!:دی!

نمیدانیم چی جوریاست که ما در هر نقطه از دانچگاه و بیرون دانچگاه و کوچه و خیابون و بیابون(!) باشیم، به سرعت هویت مان لو میرود و همه میفهمند ما از کدام نوعِ جانوران هستیم!


| چهارشنبه 25 اردیبهشت1392 | 16:33 | آقاجون و بی بی خاتون
فوضولی خوب نیست! این قدر دست تو دماغ ملت نکن دخترجان!
بعد من یه سوالی که داشتم اینه که چورا اون دخدره درحالی که تقریبا چیزی تنش نبود، واستاده بود تو بالکن رو به خیابون و داشت بلند بلند با تلفن حرف میزد؟
آیا میخواست در این مسابقات دختر شایسته و چیزهایی از این دست شرکت کند و داشت تمرین میکرد برای آن موقع؟ آیا بلند بلند حرف زدن هم در آن مسابقات جزو شرایط برنده شدن است؟ یا من بروم به دخدره بگویم که فقط همان جوری بایستد کافی است؟
| چهارشنبه 25 اردیبهشت1392 | 16:9 | آقاجون و بی بی خاتون
ینی میکروب ها طعم های مختلف دارن؟!

آقو تا حالا شده وختی دستتون کثیفه، اتفاقی بخوره به دک و دهن تون یا اصن خودتون دست تون و بکنین تو حلق خودتون؟!؟!؟

بعد شور نبوده؟!

| چهارشنبه 25 اردیبهشت1392 | 16:2 | آقاجون و بی بی خاتون
مرثیه ی زیبایی های بربادرفته
هر روز بیشتر میشود

سرگیجه ی من

در محاصره ی این صورتک های رنگارنگ که

هر روز بیشتر میشوند.

| چهارشنبه 25 اردیبهشت1392 | 15:58 | آقاجون و بی بی خاتون
منتظرم تو بنویسی!
یه عالمه خستمه ها ولی خو یه عالمه یه جور احساس خوبی در اعماق وجودم وول میزنه. یه جور احساس خوب از جنس آرامش... اطمینان... امروز روز خوبی بود! مگه نه محمد؟
با هم دیه دوست بشین! باشه؟ وختی به آق داداش گفتم، گفت دوستیم دیه! گفتم بیشتر! مثل من و شهرزادوووو! دیدین چه قده با هم حرف میزدیم و میزنیم و خواهیم زد؟!:دی! گفت خو ما کم حرفیم!:دی!
تو چی میگی؟ دوستین؟ دوست تر میشین؟

| سه شنبه 24 اردیبهشت1392 | 22:43 | آقاجون و بی بی خاتون
لدفن در اسرع وخت رسیدگی شود!
من دلم از اینا و از اینا میخوادش!


+ بی بی راهنمایی میکند: مورد دوم در کتاب فروشی افق واقع در خیابان انقلاب کنار سینما سپیده نبش کوچه اسکو دیده شده است! دیگر خود دانید! بی بی در حال سوت زدن حتی!:دی!

| سه شنبه 24 اردیبهشت1392 | 0:17 | آقاجون و بی بی خاتون
گاهی تنها باید سکوت کرد...
| دوشنبه 23 اردیبهشت1392 | 20:59 | آقاجون و بی بی خاتون
دلم برای دستپختت تنگ شده
| یکشنبه 22 اردیبهشت1392 | 17:32 | آقاجون و بی بی خاتون
میخواهم ببینم وقتی از پنجره روی سر آدم ها یک قاشق آش رشته ریخته میشود، چه جوری میشود قیافه شان؟
گاهی احساس میکنم درونم دختربچه ای است که جست و خیز میکند و تا میتواند آتش میسوزاند و همه چیز  را به هم میریزد. دخترکی با پیراهن حریر پرچین شیری رنگ که حاشیه ای از گل های سبز و بنفش دارد. آخر میدانید؟ از صورتی بدش می آید دخترک! گاهی از دست شیطنت هایش کلافه میشوم. آخر به من حق بدهید. من خیلی از آن دخترک وروجک درونم بزرگترم اما او همیشه از من میخواهد که هم بازیش شوم و پا به پایش آتش بسوزانم. نمیشود که! آن وقت ها دخترک لج میکند و چهارزانو مینشیند و بلند بلند میخندد. به من و کارهایم. به من و افکارم. این کارش مثل خود من است. میدانم از دستم ناراحت شده است که دارد این قدر میخندد. خیلی هم ناراحت شده است. راستش من هم وقت هایی که دیگر ظرفیتم تکمیل شده باشد از رنج و غم و قصه و آه و ناله، میخندم. خنده های وحشتناکی که خودم هم میترسم گاهی از طنین صدایش. دخترک هم همان طور به من میخندد... میدانید خیلی سخت است. خیلی سخت است که آدم از ته دلش بخواهد که بی خیال همه چیز بشود و تن به بازی ها و شیطنت های دخترک بدهد اما نتواند. همه اش هم به خاطر اینکه باید خانوم باشد. باید سنگین و رنگین باشد. باید متین باشد. اما خوب میدانید که همیشه هم نمیشود خوب و خانوم بود. شیطنت های دخترک گاهی جایی پس میزنند و روی من ثابت میشود نگاه های خیره ای که عاقل اندر سفیه (سفیح؟صفیه؟ صفیح؟) تماشا میکنند خل بازی هایی را که دخترک درونم میکند و به نام من تمام میشود! البته راستش را بخواهید خودم هم زیاد با دخترک و شیطنت هایش مشکلی ندارم. اتفاقا خیلی هم دوستش دارم. و مشکل هم دقیقا همین جاست. احساس میکنم جسمم برایم زیادی بزرگ است. سنّم هم زیادی است برایم. من آن دخترک تخس درونم را بیشتر دوست تر دارم. برای همین گاهی درمورد خودم دچار تردید میشوم. گاهی احساس میکنم اشتباهی هستم. نمیشود که من بیست و یک سال و دو ماه و یک روزم باشد اما دلم بخواهد دست دخترک را بگیرم و برویم دوتایی یک گوشه ای یک آتشی بسوزانیم که بعدا گندش دربیاید و مامان کلی دعوایمان کند و ما هم با دل خوشی و بی خیالی فقط بخندیم! و از همه چیز بیشتر از این حرصم میگیرد که این سن و سال به اندازه ی کافی برای من زیادی هست، آن وقت هر کسی هم که من را میبیند چهار پنچ سالی سنّ من را بیشتر حدس میزند. آن وقت ها میخواهم موهای آن کسی که چنین حدس مسخره ای درموردم زده است را دانه دانه بکنّم! آخرش هم یک زبان درازی جانانه کنم و شکلک مرخرفی برایش دربیاورم تا دیگر همچین فکرها مزخرفی درباره ی من نکنند. من میخواهم بروم با دخترک بازی کنم. یک نقشه ی جدید در سر داریم...

| یکشنبه 22 اردیبهشت1392 | 15:53 | آقاجون و بی بی خاتون
هنو تو کیفمه!:دی!

آقو امرو صبحی ها مامانم پنجاه تومن داده بود بهم که یه فولان چیزی بخرم دانشگاه برگشتنی. بعد ظهری هم زنگ زد بهم که چی شد؟ خریدی فولان و فیلان و؟ گفتم نه حال نداشتم نخریدم.

بعد سرشبی مامانم پرسید اون پنجاه تومنه چی شد؟ گفتم هیچی دیه. تو کیفمه. دیدی حال و اوضاعم رو. من به زور رسوندم خودم و خونه. دیه نخریدم دیه. فک کردی رفتم باهاش لواشک خریدم نکنه؟ مامانم هم خندش گرف گفت پ برای همین حالت بد بود دیه! منم این همه لواشک بخورم میترکم. گفتم کجا این همه! مثل ایکه شوما در زمینه اوضاع اقتصادی همچی روووشن نیستی ها! پنجاه تومن که پولی نیست! فوقش بشه دو تا و نصفی لواشک!!!:دی!

بعد یهو با خودم فک کردم که بعید هم نیس همچی ها! با این وضع گل و بلبلی پس فردا به مامانم بگم خوب شد امرو صبح اون پنجاه تومنه رو دادی ها. وگرنه میمردم از گشنگی. حداقل تونستم باهاش یه شیرکاکائو کیک بخورم. بعد یه سکه ی ده هزارتومنی مثلا بدم بش بگم اینم باقی موندش. میندازیش صندوق صدقات لدفن؟!؟!؟

| یکشنبه 22 اردیبهشت1392 | 2:24 | آقاجون و بی بی خاتون
خسته نمیشن ازین حرفهای تکراری؟

بعد از هر دو نفری که میبینم، سه نفر و نصفی شون اعتقاد دارن که با همه فرق دارن و هیشکی تا حالا نتوسته اونا رو درک کنه و تازه ایچ وخت نیاز به جلب توجه هم نداشتن و ازین صوبتا!

خو میگم این جوری بخوای نیگا کنی همه شبیه هم میشن که!!!

| شنبه 21 اردیبهشت1392 | 21:39 | آقاجون و بی بی خاتون
عاقبت هم زیستی دو خل و چل در یک اتاق شیش متری!
ممّد چاقوکش در حال ورجه وورجه کردن752421_Laie_55.gif: میشه فرید ببعی من باشه؟!

آق داداش: باشه ولی اذیتش نکنی ها!

ممّد چاقوکش: خو من ببعی میخوام که اذیتش کنم دیه خو!!!240621_Laie_4.gif

آق داداش: پ نمیشه!

ممّد چاقوکش: خو بهرام چی؟

آق داداش: نععععع!

ممّد چاقوکش: خو پ میشه برام یه ببعی خونگی بخرین؟!57021_LaieA_009.gif

آق داداش: شیرک* زیاد شولوغ کنی پیشتت میکنم ها!621221_LaieA_011.gif

ممّدچاقوکش: د! خو همه ی دوست های من ببعی خونگی دارن...592220_sorry.gif

من:http://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/boredsmiley.gif



* ممّد چاقوکش اسم شناسنامه ایشه! تو خونه شیرک صداش میکنیم!:دی!

بی بی نوشت: این جک و جونورها که زبون ندارن خودشون حرف بزنن که. شوما هم مدیونین اگه فکر کنین من جاشون حرف میزنم!:دی!

| شنبه 21 اردیبهشت1392 | 20:17 | آقاجون و بی بی خاتون
انتظار!

وختی یکی قراره ساعت یک زنگ بزنه بعد هر چی منتظر میمونی زنگ نمیزنه ینی دلیلش چی میتونه باشه آیا؟

_ کلا ساعت و بلد نیس نمدونه کی یک میشه. هویجوری همه اش منتظره که یک بشه؟!

_ بلد نیست از تلفن استفاده کنه وگرنه ساعت و بلده؟

_ هم ساعت و نمدونه چه پدیده ایه هم تلفن رو؟

_ هم میدونه ساعت چیه هم تلفن برای چیه اما خو یادش رفته؟

_ حال نداشته؟

_ از دوباره بازداشتگاه بوده؟

یا چی آیا؟

کلا یکی من و روشن کنه!

| شنبه 21 اردیبهشت1392 | 19:5 | آقاجون و بی بی خاتون
یه دو دقه رفتیم بیرون ها!

دختره سوار بی آر تی شده بعد از این روسری های طرح ترکمن که مینیمالیزاسیون(!) شده، سرشه. ینی من و روانی کرد بس که با اون روسری کوفتیش ور رفت و هی این ور اون ورش کرد. در حدی که میخوام پاشم خرخره اش رو بجووم! 621221_LaieA_011.gifد خو بلد نیستی سرت نکن دیه خو. حداقل یه بار هم محض رضای خدا اینو نتونست درستش کنه ها. همه اش یه جوری سرش میکنه که کله اش رو میچرخونه اون ورکی، روسریش به هم میریزه و جلوی دیدش رو میگیره. حالا از دوباره!!! اووووووف الان خودم پامیشم میرم روسریش و براش درست میکنم اصن!

یه خانمه پیاده شده بعد همون دختر روسری طرح ترکمن مینیماله در حال درآوردن کوله پشتی و آماده شدن برای نشستن، شصت و شیش هزار و نهصد و نود و دو بار (دقیقا شمردم که میگم ها:دی)  به خانم کناریش تعارف کرد که شما بشینین! اوا چرا نمیشینین؟ تو رو خدّا بفرمایین بشینین و اینا... ینی ها ریختن خون این دختر واجب شد به مولا! http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/guntootsmiley2.gifد خو بتمرگ دیه! اه! تو که داری میشینی که دیه تعارف کردنت چیه! ملت آدم و روانی میکنن ها! پووووووووف!

این یکی دیه محشره  به خدّا! ازین شال پلنگی چروک ها سرش کرده بعد یه حد مشکی هم زده بعد سه و تا نصفی دونه شوید گذاشته بیرون حد! خیلی هم صاف و مرتب. هی هم چک میکنه هم چنان بیرون باشن! کلی هم احساس میکنه که چه قده نازه!!!http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/flirtyeyess.gif

بعد همین شال پلنگیه نشسته رو صندلی بعد مادرش با چادر و چاخجور http://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/knfq713fzidcnqlxz6i0.gifو بند و بساط پخش شده کف زمین!!! این دختره هم خیلی شک و تمیز نشسته داره از پنجره مناظر بیرون رو نگاه میکنه! ینی ها من دیه هیچ حرفی برای گفتن ندارم! برم همون روسری اون دختره رو درست کنم بهتره فک کنم!

به به اینم راننده ی عزیز و دوست داچتنی اتوبوس! رادیو داشت یه آهنگ قشنگی پخش میکرد از یه فیلان فولانی که سنتی بود اون افتخاری لوس و بی مزه هم نبود و خیلی هم مهمه که افتخاری نبود. بعد صدای رادیو کم بود من هی تلاش و سعی های فراوان میکردم که بفهمم چه آهنگیه آیا بعد این آقای راننده ی دوست داچتنی زد موج رادیو رو عوض کرد، صداش هم زیاد کرد: گوف گوف... 263321_Laie_28.gifدیشتام دارم رام رام... دوپس دوپس...زبانکده محصل دیشتام دارام رام...نای نای نینای نای127821_Laie_58.gif

من: یه چی بین این http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik2/sigh.gifو اینhttp://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/boredsmiley.gif

من موقع پیاده شدن از بی آر تی: http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik2/songstuckinhead.gif

د بیا! اینم از پیاده رو! یارو مرده یا کلی شیتان فیتان و اهن و تولوپ داره راه میره. بعد هر دو قدم یه بار با یه قیافه ی ترسون هراسونی برمیگرده پشت سرش رو نیگا میکنه! درحدی که ملت هم نگران میشن برمیگردن ببینن چه خبره عقب که این هی برمیگرده پشتش رو نگاه میکنه!

تیک داشت ینی؟ ینی کلا قیافه اش همیشه همین جوریhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik2/shok.gif هراسونه؟!

یه خانوم و آقاهه سوار شدن بعد فک کنم چهل  دارن دیه حداقل. بعد یه دونه صندلی وسط قسمت خانم ها خالیه فقط. بعد خانومه برگشته با آقاهه نیگا میکنه بعد من نمدونم تو نگاهشون چی رد و بدل کردن که آقاهه برگشته به خانمش میگه نه مرسی بشین تو!!!804921_81520_hi.gif

ینی قرار بود آقاهه بیاد وسط خانم ها بشینه آیا؟ بعد خانمش هم بشینه رو پاش آیا؟ ینی اینقده عچقولانه آیا؟ تازه هر دوصدم ثانیه هم برمیگردن هم دیه رو نیگا میکنن! ینی دلشون تنگ میشه برای هم آیا؟!

| شنبه 21 اردیبهشت1392 | 14:9 | آقاجون و بی بی خاتون
هذیون!
آقا چند وخته شدید دلم شلوار صورتی جیغ میخوادش!

| شنبه 21 اردیبهشت1392 | 1:42 | آقاجون و بی بی خاتون
خواننده ی خاموش
خیلی وب ها هستن که من توشون خاموشم. 517321_LaieA_052.gifهمیشه دوست دارم یه جوری بفهمم اینجا هم خواننده ی خاموش داره یا نه... نداره ینی؟!http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hanghead.gif


 _ غرغرهای بعدی : یک نیس بهم بگه اوخه دختر اینجا کلا رو هم دیه دو سه تا خواننده ی روشن نداره اون وخت تو انتظار داری از این خاموش ها هم داشته باشه تازه؟!؟!؟ به خدّا! مردم هم توقعاتی دارن ها!

| جمعه 20 اردیبهشت1392 | 22:19 | آقاجون و بی بی خاتون
تلخی شیرین من
| جمعه 20 اردیبهشت1392 | 20:51 | آقاجون و بی بی خاتون
اگه خونمون حیاط داشت...
چرووووو نمیشه تو خونمون یه دونه فیل داشته باشیم؟ فقط یه دونه خو!592220_sorry.gif
| جمعه 20 اردیبهشت1392 | 20:27 | آقاجون و بی بی خاتون
دشت من
دلم یک عالمه رنگ سبز میخواهد. دلم زمین دشت آن روزهای انگار صد سال پیشم را میخواهد؛ سبز سبز سبز... دلم میخواهد دراز بکشم در آغوش سبزی دشت و سایه ی بیدمجنون پیر و مهربان چشمانم را نوازش کند... دلم میخواهد پاهایم را بگذارم در جاری جویبار که میگذرد اما پاهای من را باقی میگذارد... دلم میخواهد صدای تق تق های دارکوب را باز بشنوم و بعد ناگهان کلاغ ها سمفونی راه بیاندازند و جیرجیرک ها به احترام شان سکوت کنند! دلم میخواهد کلاغ ها این قدر قارقار کنند که من فکر کنم اتفاقی افتاده است لابد. نگران شوم و در دشت بگردم دنبال کفشدوزکی که سوزن بر دستش فرو رفته باشد یا مورچه ای که در آب افتاده باشد یا کرم شبتابی که بی نور شده باشد یا پروانه ای که بال و پر شکسته شده باشد... اما هیچ اتفاقی نیافتاده باشد و همه چیز سرجایش باشد و قارقار بی امان کلاغ ها بی دلیل باشد و فقط برای شادی دل من باشد و من ناگهان از کشف این راز احساس سرخوشی کنم و یک شادی عمیق از اعماق وجودم بجوشد و بالا بیاید و در همه وجودم پخش شود و من بخندم... با شادی و سرخوشانه پابرهنه بر سبزه های شبنم زده ی دشت بدوم و بخندم و هیچ غمی نباشد و اگر هم باشد با قارقار بی امان کلاغ های نازنینم ناپدید شود. و من از این سرخوشی بی غمانه آن قدر دویده باشم که دیگر نفس برایم نمانده باشد و باز پهن شوم در آغوش سبزی دشت و سایه ی بیدمجنون پیر و مهربان چشمانم را نوازش کند... دلم میخواهد کلاغ ها ناگهان سکوت کنند و در گوش من صدای زمزمه های تو بپیچد... دلم میخواهد همه ی دشت سبز آن روزهای انگاری صد سال پیشم در تو خلاصه شود. در سبزی چشمانت... در آغوش امنت... در نوازش های مهربانت... در صدای دوست داشتنی ات... در بوسه های بی پایانت... دلم یک عالمه رنگ سبز  میخواهد؛ سبز چشم های تو را.
| جمعه 20 اردیبهشت1392 | 16:13 | آقاجون و بی بی خاتون
همیشه من رو منتظر میذاری...
| پنجشنبه 19 اردیبهشت1392 | 22:49 | آقاجون و بی بی خاتون
یک سال انتظار و بد قولی
| پنجشنبه 19 اردیبهشت1392 | 20:10 | آقاجون و بی بی خاتون
بی بی و رفقای شب های سخت!

یک وقت هایی هست که کوکتل مولوتوف می آید بغلم تا من را دلداری دهد. آن وقت ها من حتما خیلی دلم گرفته است که کوکتلف هم متوجه میشود. من آن وقت ها یاد شب هایی می افتم که دوتایی با ممّد چاقوکش تنها بودیم و هر دو دلمان برای داداشی که رفته بود زنجان تنگ بود و به هم دیگر دلداری میدادیم... این وقت ها دلم میخواهد بروم ممّدچاقوکش را هم بیاورم کنارم تا دوتایی با کوکتلف من را دلداری دهند...

| پنجشنبه 19 اردیبهشت1392 | 17:44 | آقاجون و بی بی خاتون
فرزانه ی نازنینم!

اواخر سوم دبیرستان بودم فک کنم که ازش پرسیدم هنوز هم مینویسی؟ اواخر دوران دانشجوییش بود. گفت "نه دیگه. سال پیش دانشگاهی که درگیر کنکور شدم دیگه زیاد وقت نمیکردم بنویسم و بعد از اون هم دیگه عادت نوشتن از سرم افتاد." بهش گفتم یادته وقتی من دبستان بودم تو راهنمایی، بهم گفتی که بنویسم؟ یادش نبود... گفتم هنوز هم می نویسم. همه اش هم به خاطر توئه که میتونم بنویسم. خندید...

اولین بار دوم سوم دبستان بودم که بهم گفت یه سررسید بردار و اتفاق هایی که هر روز برات می افته رو توش بنویس. منم همین کار رو کردم. اما زیاد حوصلم نمیکشید بنویسم. چندان چیز خاصی هم برای نوشتن نداشتم. دفعه ی بعد که اومد خونمون سررسید کوچیکم رو بهش نشون دادم. نگاه کرد و گفت خوبه اما سعی کن بیشتر بنویسی. دو سه سال دیگه که بری راهنمایی مثل من کلی افسوس میخوری که چرا زودتر شروع نکردی بنویسی. اون موقع خودش راهنمایی بود. یادمه یه چیزی هم برام نوشت تو سررسیدم که تشویقم کنه. اما من باز هم تنبلی کردم. دفعه ی بعد تقریبا هیچی ننوشته بودم. وقتی سررسیدم و دید، بهم گفت میتونی وقت هایی بنویسی که دلت گرفته و ناراحتی. من هم بیشتر وقت هایی می نویسم که حالم خوب نیست. و باز هم تو سررسیدم یه مطلب نوشت و آخرش هم نوشت که دفعه ی بعد که اومد خونمون باید حتما دو سه تا مطلب تپل نوشته باشم. اما اون دفعه آخرین باری بود که با هم درباره ی نوشتن صحبت کردیم. بعدش نمیدونم چرا یک دفعه مسیر زندگی عوض شد و دیگه خیلی کم همدیگه رو میدیدیم. من هم نوشتن رو هی پشت گوش انداختم. اما اصرارش به نوشتن همه اش تو پس ذهنم وول میخورد. جسته گریخته گه گاهی چیزی چیزکی  تا رسیدم به دوم راهنمایی. نمیدونم چی شد که یهویی روزانه نویسی برام خیلی جدی شد. لابد کار همون وول زدن های اصرارهاش برای نوشتن تو پس ذهنم بود. افتادم به همون احساس افسوسی که گفته بود اگه ننویسی مثل من وقتی بری راهنمایی پشیمون میشی... و من پشیمون بودم... اون موقع دبیرستان بود. دیگه خیلی خیلی کم میشد که ببینیم هم دیگه رو. و دیدارها در حد سلام خداحافظ بود و بس. نمی دونستم هنوز هم می نویسه یا نه.

اما روابط باز نزدیک شد و من بالاخره ازش پرسیدم. دانشجو بود اون موقع. این بار به خودم قول دادم حتی تو سخت ترین لحظه های پیش دانشگاهی هم که شده بنویسم. میخواستم از تجربه اش استفاده کنم. درسته که وقتی گفت تو سال پیش دانشگاهی وقت نکرده بنویسه بهم نگفت که تو اما بنویس که بعدا مثل من پشیمون نشی و افسوس نخوری اما من تو نگاهش و تو صداش حس میکردم... دلتنگیش رو برای نوشتن میدیدم... خندید و گفت من هم باید دوباره شروع کنم.

| پنجشنبه 19 اردیبهشت1392 | 15:15 | آقاجون و بی بی خاتون
سادست ؛فقط دوستت دارم
| سه شنبه 17 اردیبهشت1392 | 22:26 | آقاجون و بی بی خاتون
بینوایان
تا حالا شونصدهزار دفعه خوندمش. و این ژان والژان لعنتی همیشه اشک من و دراورده. همیشه. حالا هم که فیلمش اشکم و دراورد. آخه تو کی هستی ژان والژان؟

+ دلم میخواد برم پس یقه ی ویکتور هوگو رو بگیرم از تو قبر بکشمش بیرون و زل بزنم تو چشماش و بهش بگم خعلی... اما میدونم حرفی ندارم که بهش بزنم... پس همین جوری که گریبانش و گرفتم ساعت ها زل میزنم تو چشماش...

| سه شنبه 17 اردیبهشت1392 | 9:27 | آقاجون و بی بی خاتون
اندر احوالات صابخونه های دانشگاه ما!
چاق و چلّه، تپل مپل، لپ گلی، لاغر، باربی، مانکن، سیاه، سفید، کرم، نارنجی، پلنگی، رگه دار، خال خالی خلاصه همه جورشو داریم. به قول معروف جنس مون جور جوره. همه جای دانشگاه هم سر و کله شون پیدا میشه. جلوی سلف، بوفه، کتابخونه، کارگاه ها، حتی تو کلاس ها هم ردپاشون دیده شده. دم ظهری اما اگه اطرافت پیداشون بشه کارت ساخته است! مخصوصا که قصد کرده باشی بیای از فضای سبز دانشگاه استفاده کنی و غذات و با مولکول های اکسیژن بدی پایین. هر کدوم شون یک یا چند نفر رو انتخاب میکنن و دنباشون راه می افتن. اشخاص مورد نظر هر جا که نشستن اونا هم میرن روبروشون می شینن و چنان چشم هاشون گرد میکنن http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/begging.gifو زل میزنن بهت که دلت بسوزه. این قدر که با خودت فکر کنی چه قدر سنگ دلی که یه ذره از خوراکیت رو باهاشون شریک نمیشی. حتی اگه در حال لمبوندن یه شیرکاکائو کیک باشی. اونا براشون فرق نداره. هم چنان بهت خیره میمونن. انگار ماموریت دارن که بهت حالی کنن خیلی بی رحمی که میتونی درحالی که اونا این طوری بهت زل زدن با خیال راحت اون شیرکاکائو کیک مسخره ات رو کوفت کنی. و تو هم بالاخره مجبور میشی از خیر همون خوراکی مسخره ات بگذریhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik2/parcham.gif و دو دستی تقدیم شون کنی.http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik2/meatballs.gif
موجودات جالبین برای بعضی ها. بارها دیدم که چه طور ناز و نوازششون میکننhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/consoling2.gif و حتی بغل شون میکنن. http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/grouphugg.gifولی من ازشون متنفرم. مخصوصا الان ها که هی صداهای ناجور تولید میکنن! اگه یکی شون و نزدیکیم ببینم میگم پیشته پیشی! اگه نری میدم کلاغ ها بخورنت ها! اونا هم همیشه میفهمن و خودشون میرن...

| دوشنبه 16 اردیبهشت1392 | 1:10 | آقاجون و بی بی خاتون
سرگیجه
_ قاصدک؟ قاصدک کجایی تو دختر؟

+ من این جایم. همیشه همین جایم. اما من هیچ وقت "قاصدک" خوانده نشدم. هیچ وقت قاصدکی هایم را بازی نکردم...


_مترسک؟ مترسک آواره؟ آهای! کجایی؟

+ من این جایم. همیشه همین جایم. بارها و بارها مرا خواندند "مترسک" و من جواب دادم. حالا دیگر مدت هاست کسی مترسک صدایم نمیکند و من هنوز منتظرم... منتظر شنیدن یک صدا که بگوید: " مترسک؟"


_ بی بی خاتون؟ کوشی شما؟

_ من این جایم! همیشه همین جایم. و این روزها خیلی ها هستند که من برایشان شده ام بی بی خاتون. راستی مگر من چند سال دارم؟


_ شیرینم؟ شیرین بانو؟ کجایی شیرین جانم؟

+ من همین جایم. همیشه همین جایم و میدانم و خوب میشناسم این صدایی که مرا میخواند: "شیرین". تنها صدای یک نفر من را "شیرین" میخواند. همان صدایی که برایم عزیزترین است و من برایش عزیزترینم. من تنها برای یک مخاطب "شیرین"م... فقط برای تو...


_ آهای "فلانی"؟

و چه کسی میداند در این جا که این "فلانی" کیست؟

| شنبه 14 اردیبهشت1392 | 0:57 | آقاجون و بی بی خاتون
ایقده بدم میادش از ای وضع!:دی!

+ حالا که تصمیم گرفتم نظرات رو تایید کنم ها ایچ خبری از ایچ کسی نیس! به خدّا!

+ بعدشم که حالا درسته که تصمیم گرفتم نظرات رو تایید کنم اما دلیل نمیشه این نظرات تبلیغات چی ها رو هم تایید کنم که! والله!

| چهارشنبه 11 اردیبهشت1392 | 0:49 | آقاجون و بی بی خاتون
Friends